167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • عجائب مانده بد حيران و غمخوار
    نظر ميکرد گندم در برابر
  • شده ابليس او را در رگ و پوست
    بدو ميگفت بين چون جمله از اوست
  • بخور گندم که اسراريست آدم
    که حق بنمايد از تو در بعالم
  • در آن اسرار چون حيران بماندند
    عجائب خوار و سرگردان بماندند
  • عجب در حال ايشان مانده بودند
    نه چون ابليس ايشان رانده بودند
  • چه چاره چون بشد از دست تدبير
    ببايد کرد در هر کار تاخير
  • نکردي پيش بيني دل در آن کار
    فروماندي تو اندر رنج و تيمار
  • نکردي پيش بيني جان بدادي
    بهر زه در بلاي دل فتادي
  • نکردي پيش بيني در بلا تو
    شدي مانند آدم مبتلا تو
  • نکردي پيش بيني اول کار
    که تا آخر شدي در غم گرفتار
  • نکردي پيش بيني از پس راز
    بماندي همچو مرغان در تک و تاز
  • نکردي پيش بيني در نظر تو
    از آن ماندي چنين زير و زبر تو
  • بدست خود زدي خود بر سر خود
    که خود بودي در اينجا رهبر خود
  • بدست خود تو گندم خورده خود
    در اينجا خويش رسوا کرده خود
  • تو رسواي جهاني در نظاره
    چو آدم مي نداري هيچ چاره
  • در اين دنياي غداري فتاده
    بدست خود تو سر بر باد داده
  • چو در دردي فتادي نيست درمان
    مدان اين درد خود ايدوست آسان
  • چو در دردي چنين تو مبتلائي
    چو آدم اينزمان عين بلائي
  • تن اندر حکم و جان اندر کف دست
    ستاده در بلاي نيستي هست
  • ز نا فرماني اکنون دور ماندي
    بماتم در ميان سور ماندي
  • تمام حوريان از بهرت آدم
    در اينجا خون دل افشان دم دم
  • ز قول او گنهکاري در ايندم
    ز من بشنو درست اکنون تو آدم
  • گنه کارم فتاده در چه و گل
    که از قولت نبودم آگه دل
  • مرا از ره ببرد و داوري ساخت
    چو مومم ناگاه در نار بگداخت
  • اگر چه من بدي کردم در آخر
    توئي داناتوئي اول تو آخر