167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • سرو پايت بيفکن تا که اين راز
    بداني در زمان انجام و آغاز
  • از آن جامي که مه خوردست در ره
    شود از تاب او مر جوهر مه
  • از آن جامي که در آب روانست
    از آن از عشق او از جان روانست
  • از آن جامي که در کهسار افتاد
    يکي قطره زهستي زار افتاد
  • مئي کان جان بخورده در معاني
    همي گويد همي راز نهاني
  • مئي کان سالکان اينجاي خوردند
    فتاده در ره و وز خود بمردند
  • ز زير عشق دايم در خروش است
    ز بحر لامکان اينجا بجوش است
  • ز زير عشق اين دستان که بنواخت
    سر عشاق در عالم برافراخت
  • ز زير عشق عشاق جهان او
    همه در رقص کردستش جهان او
  • شب و روزش نبد جز ناله و درد
    بمانده در ميان دهر او فرد
  • سماع درد و زير شوق جانش
    هميزد در درون جان نهانش
  • همه ذرات من در حق رسيدند
    نمودجان جان از حق بديدند
  • همه ذرات من اندر فنا اند
    بکلي در عيان عين بقا اند
  • همه ذرات من در شوق جانند
    کنون افتاده اندر ذوق جانند
  • همه ذرات من در اولين باز
    بديده جمله را از آخرين باز
  • مرا چون وقت کشتن در رسيدست
    که چشم جانم اينجاحق بديد است
  • مرا چون محو شد درديدن دوست
    يقينم شد که در گفتار کل اوست
  • دل و جان رفت و او مي بينم و بس
    بجز او نيست در عالم مراکس
  • دل وجان رفت جانانست تحقيق
    مرا در داده اينجا گاه توفيق
  • دل و جان رفت وحق اسرار گفتست
    خود او در وصال او بسفتست
  • نمود جمله عشاق من از جان
    که در من کرده است او راز پنهان
  • نمود جمله عشاقم من از دل
    که بگشودم در اين جا راز مشکل
  • نمود جمله عشاقم در آفاق
    که از من شور خواهند کرد عشاق
  • نمود جمله عشاقم که در کل
    کشيدستم چو آدم من بسي ذل
  • نمود جمله عشاقم چو آدم
    که دارم جنت جانان در ايندم