167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو درد عشق در جان بود جانان
    حقيقت دردشد اينجاي درمان
  • ز درد عشق جانها مبتلا شد
    همه جانها در اين عين بلا شد
  • مجو درمان اگر مردي در اين درد
    ميان جان و دل بنشين دمي فرد
  • ميان جان تو داري عين درمان
    دل خود از بلاي در برهان
  • ميان جان نظر کن سر بيچون
    که گردانست در وي چرخ گردون
  • تو پنداري که در عين بهشتي
    خدا يکباره از خاطر بهشتي
  • تو پنداري که در عين جناني
    از آن اينجا يقين چيزي نداني
  • تو پنداري که پندارت غلط شد
    از آن بود و در اينجا چون سقط شد
  • تو پنداري که اينجا بازماني
    که ناداني يقين در دهر فاني
  • ز دانائي چنين در بند خويشي
    از آن جان و دلت پيوسته ريشي
  • زدانائي بماندي در تک و تاز
    برو وين حرف از گردن بينداز
  • ز دانائي بمانده زار ومجروح
    نمي يابي در اينجا قوت روح
  • چو آدم آنچنان صورت عيان ديد
    ز شادي در ميان يکدم بنازيد
  • چو حوا ديد پيش خود نشسته
    در غمها بروي او ببسته
  • ستاده جبرئيل و جمله حوران
    همه در پيش آدم با قصوران
  • توئي دانا و رحماني چگويم
    در اين ميدان که سرگردان چو گويم
  • تو آوردي در اينجا سر بيچون
    نميدانم که اين احوال مر چون
  • تعالي الله که آدم گشت حيران
    جلالش را در اينجا وصف نتوان
  • تعالي الله که آدم آفريدي
    و را در عين جنت آوريدي
  • حجابم اين زمان برداشتي باز
    که ديدم من در اين انجام و آغاز
  • جمال يار روح جان فروزست
    که در جنات جانم رخ نمودست
  • جمال يار ديدم رايگاني
    تو گويائي در اين شرح و معاني
  • شدست آدم در اين جنات بيهوش
    زبان اينجا نيارم کرد خاموش
  • دل و جان واله و حيران چه گويم
    در اينجاگاه اي جانان چه گويم
  • بگو تا چند چند گوئي در بهشتم
    که من تخم شما اينجا بکشتم