167906 مورد در 0.13 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • قدم تا سر همه نور الهي
    در او پيدا همه سر الهي
  • دو چشم نرگسين مانند بادام
    ولي در راه معني او بده دام
  • ز اوج عزت غم بي صفاتش
    نمودار آمده در عين ذاتش
  • صفاتش بي صفت در عالم دل
    ولي صورت بمعني گشته حاصل
  • ولي در عين هستي جان جان بود
    که از ديدار آدم او نهان بود
  • ولي آدم چنان بد در جلالش
    که اينجا مينمود از دل خيالش
  • ز بيهوشي چنان ميديد در خويش
    حجابش ناگهي برداشت از پيش
  • حقيقت ديد جان و دل نشسته
    در غم را بر آدم ببسته
  • حقيقت جان و دل آمد در آنجا
    ز يکتا و دوئي گشته هويدا
  • حقيقت ديد حوا را بر خود
    که او بد در عيانش رهبر خود
  • حقيقت ديد حوا آشکاره
    ز صنع خود در او کردش نظاره
  • حقيقت ديد او را جوهر دل
    نمود عشق او چون آب در گل
  • و گر مه آيد از خورشيد پيدا
    نمايد چون هلالي در مصفا
  • مه نو بود و خورشيد حقيقي
    که گردد در بهشت جا رفيقي
  • شود پيدا ز هم خورشيد و مه در
    اگر مردي از اين معني بمگذر
  • حيقت دان که دنيا بوستانست
    ولي آنسر در او ميوه عيانست
  • در اين جنت که بيرون وي آيد
    حقيقت عين گردون وي آيد
  • از اوبگذر هوا را مي بمان تو
    که هستي در بهشت جاودان تو
  • ز تو پيدا شده اينجاي حوا
    هوا بگذار و شو در عين دريا
  • بمانده در هوائي و چگويم
    دواي دردت اي نادان چه جويم
  • هوا بگذار و يکدم بي هوا باش
    چو مردان در جهان عين خدا باش
  • سقط باشد در اينجا آنچه خامند
    حکيمان ميوه هاي خوش طعامند
  • حکيمان ميوه نغزند و شيرين
    که از آن است در اين باغ تمکين
  • حکيمان گرچه بسيارند در دهر
    کجا ترياک دانند کرد مر زهر
  • حکيمي نيست تا دردم بگويم
    برش در عشق من چاره بجويم