167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو آن مي درکشي در لاشوي تو
    نمود عشق الا الله شوي تو
  • که باشد در حقيقت هم بر شاه
    ز سر شاه مر او باشد آگاه
  • در اين ميدان نيارد برد کس گوي
    اگر داري عيان الله بس گوي
  • ببردي گوي اينجا تا بداني
    نظر کردي در اين گوي معاني
  • چو گوئي شو در اين ره همچو مردان
    که خدمتکار تست اين گوي گردان
  • در اين ميدان چو گوئي مي نبردي
    کجا صافي خوري مانند دردي
  • خراباتي شو اين جام کن نوش
    اگر مردي در اينجا باش خاموش
  • در آن مي وصل اينجا باز ديدند
    ز بود او بکام دل رسيدند
  • در آن مي راز بيند همچو مردان
    حقيقت نزد اولاشي شود جان
  • در آن مي جان کجا گنجد زماني
    که آندم نيست اينجا کل مکاني
  • در آن مي هستي جاويد باشد
    ترا از ذره خورشيد باشد
  • در آن مي جمله مردان فاش گشتند
    ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
  • در آن مي واصلي شان منکشف شد
    نمود اول آخر متصف شد
  • در آن مي شان حقيقت گشت واصل
    شدند اندر خرابي جمله حاصل
  • در آن مي شان عيان عشق بايار
    حجاب از پيششان برخواست يکبار
  • در آن مي شان تمامت گشت روشن
    رها کردند آنگه عين گلخن
  • در آن مي شان فنا آمد پديدار
    نگه کردند و ديدند جمله عطار
  • در آن مي گر نبودي هستي من
    کجا پيدا شدي اين هستي من
  • در آن مي يافتم هستي دو جهان
    زجامي يافتم مستي جانان
  • بدو پيدا شدم در جوهر راز
    حجاب هفت پرده کرده ام باز
  • بدو پيدا شدم بنمود باقي
    مرا در جام کل او بود ساقي
  • مرا بين در دل و جان تا تواني
    منت دادم همه سر معاني
  • منت دادم چنين تشريف در پوش
    زماني هم مشو ز اينجاي خاموش
  • سراسر هرچه بيني ما همي بين
    بجز من هيچ در ديدار مگزين
  • کلاه عشق داديمت چو بر سر
    که در پيشت نهم آفاق يکسر