167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • عيان بيني جمال يار و جنت
    چو آدم اوفتي در عين قربت
  • چو خود را مي نبيني کيستي تو
    در اين معني بگو تا چيستي تو
  • چو جانان در درون داري بخلوت
    چرا يکدم نيابي عين قربت
  • چو جانان در درون داري نديدي
    اگر چه سر اسرارم شنيدي
  • تو جانان شو که جانان مر ترايست
    در اين ديدار تو اينجا به پيوست
  • ترا جانان نموده رخ در اينجا
    نمي بيني درونت عين يکتا
  • همه در تو نموده رخ بيکبار
    تو هستي نقطه ديدار جبار
  • چو آدم باش در عين لقا تو
    درون جنتي بنگر بقا تو
  • چو آدم باش بگشا در بهشتش
    که او خاک تنت اينجا سرشتش
  • مبين خود تا بماني در عيان نور
    بتو پيدا شود نور علي نور
  • مبين خود تا شوي واصل در آيات
    يکي گردي عيان تو جوهر ذات
  • که آدم جوهر ذاتست بيشک
    نمود تو ز خود در عين يک يک
  • تمامت آدمند و در بهشتند
    ولي حق را ز ديد خود بهشتند
  • چو حق را مي نداني خود که باشي
    سزد گر در جهان هرگز نباشي
  • نمود اولش در ديده مانده
    اگرچه دست بد بر گل فشانده
  • چو آدم يافت خود را باز در بر
    درون جان بديد او يار و رهبر
  • شد او واصل که حاصل ديد دلدار
    در اين معني زماني هوش و دل دار
  • عيان واصلان زين منکشف بين
    نمود عشق در خود متصف بين
  • چنانش مست کرد اندر تجلي
    که در خود ديد آدم سر اولي
  • خدا بشناخت آدم در درون او
    اگر چه سير مي کرد از برون او
  • برون بگذاشت و سر اندرون ديد
    چو حق در اندرون او رهنمون ديد
  • ز شوقش در همه جنت نگنجيد
    جهان پيشش بيک حبه نسنجيد
  • يکي بد اولش در آخر کار
    بگرد خويش گردان ديد پرگار
  • چو آدم در عيان اسرار کل يافت
    خدا را هم درون و هم برون يافت
  • تمامت انبيا در خويشتن يافت
    نمود اوليا هم تن به تن يافت