167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • تو لعنت کردي و رحمت گزيدم
    که در رحمت منش لعنت بديدم
  • مرا از رايگان کردي تو پيدا
    شدم در کوي تو مسکين و رسوا
  • بفضل خود ببخشم در جهانت
    که رحمت يافتم هر دو جهانت
  • تو شاهي وهمه در تو اسيرند
    نميري و همه پيش تو ميرند
  • ترا ديدم همه تصديق و رحمت
    نميگنجيد در ذات تو لعنت
  • حقيقت نيست جز ذاتت در اسرار
    چه باشد لعنت اينجا مرد ستار
  • صفاتت لامکان و من مکانم
    که راز تو در آن باشد عيانم
  • بجز تو من نديدم هيچ غيري
    ز دورت در تو ما را بود سيري
  • تو بستي نقش آدم در نمودت
    شده بيدار اينجا بود بودت
  • بهم پيوسته شد تا فاش ديدي
    حقيقت در عيان نقاش ديدي
  • ز ذاتت در صفات فعل مطلق
    نمودي بودي آدم را تو الحق
  • همه علم من و حکمت تو بودي
    مرا اندر بهانه در ربودي
  • نبد آدم که ديدم ذات پاکت
    تجلي فعل گشته در صفاتت
  • يقين دانستم اسرارت در اينجا
    چو ديدم آدم از ذاتت هويدا
  • به علم اندر ملائک گشتم
    تمامت نام و ننگم در نوشتم
  • ز معدن روشنم شد در معاني
    که پيدا گشته از راز نهاني
  • ز خود بيني شدم در عين لعنت
    ولي آخر کني بر جمله رحمت
  • اگر خواهي ببخشي مر مرا بخش
    که ذات پاک تو نيکست در نقش
  • که در کوي تو باشم لعنتي من
    کنم هر لحظه بيحرمتي من
  • کسي کو مر ترا بگزيده باشد
    در اول عزت تو ديده باشد
  • به آخر چون کند خود را بخواري
    کند در عشق لعنت پايداري
  • چو من کردم سجود شيب وبالا
    بسي رفعت مرا دادي تو در لا
  • کسي کز تو چنين عزت بديداست
    کنون در طوق لعنت ناپديد است
  • چو ابليس ار تو مردي حق بشناس
    ز لعنت در نمود عشق مهراس
  • اگر مانند شيطان رهبري تو
    قدم در کفر و لعنت بسپري تو