167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • خطاب دوست اندر اندرونم
    که ميداند که من در شوق چونم
  • خطاب دوست ما را در نهادست
    نهادم اندر اينجا داد دادست
  • خطاب دوست کردش نام باشد
    همه ننگ جهان در نام باشد
  • عذاب اينجا وآنجا در خطابست
    بر آن عاشق که مراو را خطابست
  • چو من در عشق کي آيد پديدار
    که لعنت را کند رحمت خريدار
  • به پنهان در ميان انبيا من
    بسي بشنيده ام اسرارها من
  • نمود يار ديدم در همه چيز
    نمود جمله بود و زان من نيز
  • قلم بدرفته در هر راز او بود
    وليکن راز من عين نکو بود
  • جمال يار بود آنجا عيانم
    نمود عشق در هر دو جهانم
  • ميان هر دو من اينجا اسيرم
    همو باشد در اينجا دستگيرم
  • هر آن يک چشم باشد کفر و دينم
    بجز يکي در اين ديده نبينم
  • بجز يکي در اينجا من ندارم
    که راز جان جان پنهان ندارم
  • اگر ناکس شوي در کوي دلدار
    کسانت گر شوندت من خريدار
  • چو ديدم خود بديدم نار بودم
    ز بود کفر در زنار بودم
  • همه کفر جهان دارم بيکبار
    شدم کافر چنين در روي دلدار
  • اگر در کنه يکدم دم زني تو
    ببام هفتمين خرگه زني تو
  • اگر در کافري بوئي بري تو
    ز بود چرخ و انجم بگذري تو
  • من اندر کافري دلدار ديدم
    در اينجا گه نمود يار ديدم
  • من اندر کافري زنار بستم
    و زآنجا در نمود يار بستم
  • نشان عشق ما را در ميان کرد
    ولي بودم ابي نام و نشان کرد
  • چو جانان رخ نمودم رايگاني
    من اين لعنت گزيدم در نهاني
  • کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
    چو او دارم ابا او گويم اسرار
  • نمود لعنتم اينجا تو کردي
    در اينجا گه مرا رسوا تو کردي
  • منم رسوا شده در کويت ايجان
    نظر بنهاده اندر سويت اي جان
  • بسي در دل جفاي تو کشيدم
    به اميدي بکوي تو دويدم