167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در اين اسرار تو انديشه کن
    نمود عشق خود را پيشه کن
  • شب مهتاب واصل شو ز اسرار
    در آنساعت که باشد ليس في الدار
  • شب مهتاب اگر معشوق بيني
    دمي با او در آن خلوت نشيني
  • شب مهتاب بنمايد رخت يار
    که در شب مي نگنجد هيچ اغيار
  • شب مهتاب ک آنشب بدر باشد
    در آنشب عاشقان را قدر باشد
  • شب مهتاب حق بي شک بيابي
    چه گويم کاين زمان در عين خوابي
  • مخسب و سر اين اسرار درياب
    مشو اي دوست چنديني تو در خواب
  • تو در اين دار دنيا باز مانده
    ز بهر شهوت پر آز مانده
  • توئي غافل در اين دنياي مکار
    که ناگاهت برون آرد ز پرگار
  • همه مردان در اين ميدان چو گويند
    بجز توحيد او چيزي نگويند
  • طلب کن اينچنين مردان حق تو
    که بردي ازهمه در ره سبق تو
  • خدا زآن سان طلب در عين اسرار
    که از انسان شود اين سر پديدار
  • يکي پيري بزرگي با ادب بود
    ز شوق دوست دائم در طلب بود
  • هميشه صاحب درد و الم بود
    ولي در عشق او صاحب قدم بود
  • طلب مي کرد اينجا پيش بيني
    در اعيان خدا صاحب يقيني
  • برش بنشست و در وي مانده بد او
    که پيري بود او هم نيک و خوشخو
  • خدا باتست در ديدار بنگر
    درون جان و دل ديدار بنگر
  • خدا با تست اندر ديده مي بين
    وليکن مر ورا در ديده مي بين
  • خدا با تست در گفتار بنگر
    زمن درياب و ين اسرار بنگر
  • خدا با تست اينجا رخ نموده
    وليکن در دلست و دل ربوده
  • تو چنديني که در آفاق گشتي
    نديدي وين زمان کل طاق گشتي
  • درون جان همه اسرار او بين
    وجود نقطه در پرگار او بين
  • نهان تست و در صورت هويدا
    نمودتست او پنهان و پيداست
  • ترا گفتم اگر داني تو اي دوست
    که ديدار همه در ديد تو اوست
  • تو خود بشناس و حق شو در حقيقت
    برون آ از هوا و از طبيعت