نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
جام جم اوحدي مراغي
دل چو نعل اندر آتش اندازد
عرش را
در
کشاکش اندازد
ديگر، اي مرغ دل، به پرواز آي
در
چه انديشه رفته اي، باز آي
تا تو
در
چرخ واي واي زني
همچو مصروع دست و پاي زني
سخني کان ز اهل درد آيد
همچو جان
در
ضمير مرد آيد
روح چون
در
جمال حق پيوست
جنبش پاي چون بماند و دست؟
زن و نظاره اي پر از
در
و بام
پيش ايشان سماع دارد نام
مپسند اين سماع
در
دانش
بي زمان و مکان و اخوانش
از
در
معرفت مگردان روي
کام جويي، به شهر عرفان پوي
جز رخ او بهر چه
در
نگرند
گر چه طاعت بود، گنه شمرند
به ادب گشته مستقيم احوال
ديده ور گشته
در
طريق کمال
در
صفتهاي او نظر کرده
ز انجم و آسمان گذر کرده
بي نشان
در
نشست و خاست همه
از کژي دور و گشته راست همه
هر چه شان دور دارد از
در
دوست
گر بهشتست، خاک بر سر اوست
تا شود
در
حضور و غيبت او
همه دلها ملا ز هيبت او
هر چه از فيض او براندوزد
به دگر طالبان
در
آموزد
هر کسي را که يافت قابل آن
زودش آورد
در
مقابل آن
هر چه داند
در
آن ارادت حق
باز گويد هم از افادت حق
زانکه شرک از ريا پديد آيد
در
هر فتنه را کليد آيد
در
تجلي به نور غرق شود
فرق او پاي و پاي فرق شود
در
نهايت رسد بدايت او
پر شود عالم از هدايت او
هر که با کردگار کاري داشت
در
دل خويش غير او نگذاشت
گفته: «هذا فراق يا موسي »
چون رود
در
جوال با موسي؟
هر چه داري به راهشان انداز
خويش را
در
پناهشان انداز
چون نباشد ز جام عزت مست
خنجر قربتي چنان
در
دست
صفتش را به دل نشايد يافت
در
صفاتش خلل نشايد يافت
در
صفاتش چو از صفا نگري
هر چه بود او بود چو وانگري
دوربينان رخش چنين ديدند
به صفت
در
شدند و اين ديدند
از براي صفات او باشد
بر
در
هر که گفتگو باشد
گشت ظاهر که دل درو بندي
ماند باطن که
در
نپيوندي
گر چه با او به جان همي کوشند
بيشتر
در
گمان همي کوشند
صفتش
در
هزار و يک پردست
وز حساب آن هزار و يک فردست
نيست، گر نيک بنگري، حالي
در
جهان ذره اي ازو خالي
صدف آخر نه هم ز صحبت
در
گشت غزاز رنگ چهره غر؟
تو که
در
حق مرده اين گويي
زندگان را چرا نميجويي؟
دل
در
آن نور چون مقيم شود
حرکات تو مستقيم شود
به محبت چو مبتلا باشي
گاه و بيگاه
در
بلا باشي
به ولايت چو دل ستوده شود
در
هيبت برو گشوده شود
چون رسي
در
مقام محبوبي
زو نبيند دل تو جز خوبي
چون نه اي واقف از دعاي بشر
ميبري
در
دعاي باران خر
هر چه
در
خط عالم اويند
همه تسبيح او همي گويند
گر ازين
در
بود عبارت تو
کس نپيچد سر از اشارت تو
در
جهان اسم اعظم او داند
و آن بود کوت بر زبان راند
هر چه خواهي به قدر حاجت خواه
تا بدان
در
دهند بازت راه
حال آن طفل و حالت تو يکيست
در
بزرگي و خردي ارچه شکيست
در
عزش به رخ فراز کند
چشم او را به نور باز کند
نهلد
در
حجاب ذاتش را
نه به دست خلل صفاتش را
هر چه
در
جسم درد و داغ شود
روح را روغن چراغ شود
که بسي دام و دانه
در
راهست
گذرت جمله بر سر چاهست
چو نهنگند باز کرده دهان
همه
در
نيل غرق و گشته نهان
تا که مي آورد ز
در
خواني؟
يا که سازد برنج و برياني؟
کم بري زر، ز زرق نپذيرد
پر بري، زود
در
بغل گيرد
ببرندش به دعوتي دو سه گرم
تا
در
افتد زنان خلق به شرم
از ميانشان برون رود درويش
ناخن اندر قفا و سر
در
پيش
همه
در
هم خورند کين فرضست
خود نگويند کز کجا قرضست؟
لوت خوردي و زله بر بستي
در
گماني که رفتي و رستي
چشم صد کون خر بخواهي بست
تا بليسي تو
در
ميانجي دست
پي تقليد رفتن از کوريست
در
هر کس زدن ز بيزوريست
گر به سالوس دام باز کشم
سر خورشيد
در
نماز کشم
خويش را زين غرور باز آور
روي
در
قبله نياز آور
غول
در
ده مهل، که راه کند
ده ده او را که ده تباه کند
باز قومي ز کارها جستند
رنگ آنها به خويش
در
بستند
هر که گردن بپيچد از
در
او
گر سپهرست، خاک بر سر او
بر چهل مرد بود پيرهني
بلکه چل روح بود
در
بدني
هر که دريافت سر آل عبا
خواه
در
خرقه باش و خواه قبا
ره به هنجار من کجا يابي؟
زانکه بيدارم و تو
در
خوابي
تو که حلوا خوري و برياني
خلق را
در
سخن نگرياني
دل من مست گشت و
در
بيمم
که: بدانند حال ازين نيمم
عمر خود
در
هوس تلف کرده
نام خود رند و ناخلف کرده
اگر از باده جام پر دارم
زيبدم، زانکه جام
در
دارم
در
چنين حيرت و تهي دستي
مهر بي نيست جز مي و مستي
ميروم شرمسار و سر
در
پيش
زاد راهي نکرده از کم و بيش
گر چه صد پي به خاکم اندازد
سر نگون
در
مغاکم اندازد
داد من چيست؟ راه دادن او
بر
در
خود پناه دادن او
کار
در
دست بنده خود چه بود؟
همه از تست وز تو بد چو بود؟
از من و روز و شب گنه جستن
وز تو
در
يک نظر فرو شستن
ميدهد
در
تنم گواهي دل
که نگويي سخن ز مشتي گل
مگر آندم که روز آن باشد
اوحدي نيز
در
ميان باشد
چون شود
در
تن آن نظارت کم
بدنت را شود حرارت کم
گر نکوکار بوده باشد، رست
ورنه
در
خاک خوار ماند و پست
هر يکي را
در
آن جهان جاييست
وندران منزلي و ماواييست
وين بدن را عذاب گوري هست
در
لحد نيز تلخ و شوري هست
آنکت از آب
در
وجود آورد
بازت از خاک زنده داند کرد
تن نيکان فروغ جان گيرد
هر دو را نور
در
ميان گيرد
زين طبايع تو تا نگردي پاک
نکني رخ به طبع
در
افلاک
جاي اصلي طلب، مرو
در
خواب
ور نداني، بپرس از آتش و آب
اين فطيري که کرده اي تو به دست
در
تنور اثير نتوان بست
آن که بي کار و آن که
در
کارند
هر يکي رخ به مامني دارند
جهد آن کن که: پخته باشي و حر
تا
در
آن ورطه ها نماني پر
اندرين خانه کار خويش بساز
تا
در
آن عقده ها نماني باز
جان خود را، که
در
جهان بستي
به زر و سيم و خانه پيوستي
رخ به راه آر و رخت بر خر نه
جاي پرداز و پاي بر
در
نه
چار عنصر به چار ميخ
در
آر
شاخ تن را ز بار وبيخ درآر
تا تو جز چوب و
در
نداني ديد
رازهاي دگر نداني ديد
سخن عشق زير و بالا نيست
در
ره عشق رخت و کالا نيست
تاج و تختي که پاو سر داند
عاشقش کم ز خاک
در
داند
بکن از راه حکمت و معقول
سير
در
عالم نفوس و عقول
هرچه فانيست
در
ضمير مهل
جز به باقي مده تصور دل
نتواني به چشم سر ديدن
جز سروريش و بام و
در
ديدن
علم باقي بدان که چيست؟ بجوي
وين بقا
در
ديار کيست؟ بپوي
هر چه
در
جنت تو ديده شود
هم ز کردارت آفريده شود
صفحه قبل
1
...
392
393
394
395
396
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن