167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جام جم اوحدي مراغي

  • دل چو نعل اندر آتش اندازد
    عرش را در کشاکش اندازد
  • ديگر، اي مرغ دل، به پرواز آي
    در چه انديشه رفته اي، باز آي
  • تا تو در چرخ واي واي زني
    همچو مصروع دست و پاي زني
  • سخني کان ز اهل درد آيد
    همچو جان در ضمير مرد آيد
  • روح چون در جمال حق پيوست
    جنبش پاي چون بماند و دست؟
  • زن و نظاره اي پر از در و بام
    پيش ايشان سماع دارد نام
  • مپسند اين سماع در دانش
    بي زمان و مکان و اخوانش
  • از در معرفت مگردان روي
    کام جويي، به شهر عرفان پوي
  • جز رخ او بهر چه در نگرند
    گر چه طاعت بود، گنه شمرند
  • به ادب گشته مستقيم احوال
    ديده ور گشته در طريق کمال
  • در صفتهاي او نظر کرده
    ز انجم و آسمان گذر کرده
  • بي نشان در نشست و خاست همه
    از کژي دور و گشته راست همه
  • هر چه شان دور دارد از در دوست
    گر بهشتست، خاک بر سر اوست
  • تا شود در حضور و غيبت او
    همه دلها ملا ز هيبت او
  • هر چه از فيض او براندوزد
    به دگر طالبان در آموزد
  • هر کسي را که يافت قابل آن
    زودش آورد در مقابل آن
  • هر چه داند در آن ارادت حق
    باز گويد هم از افادت حق
  • زانکه شرک از ريا پديد آيد
    در هر فتنه را کليد آيد
  • در تجلي به نور غرق شود
    فرق او پاي و پاي فرق شود
  • در نهايت رسد بدايت او
    پر شود عالم از هدايت او
  • هر که با کردگار کاري داشت
    در دل خويش غير او نگذاشت
  • گفته: «هذا فراق يا موسي »
    چون رود در جوال با موسي؟
  • هر چه داري به راهشان انداز
    خويش را در پناهشان انداز
  • چون نباشد ز جام عزت مست
    خنجر قربتي چنان در دست
  • صفتش را به دل نشايد يافت
    در صفاتش خلل نشايد يافت
  • در صفاتش چو از صفا نگري
    هر چه بود او بود چو وانگري
  • دوربينان رخش چنين ديدند
    به صفت در شدند و اين ديدند
  • از براي صفات او باشد
    بر در هر که گفتگو باشد
  • گشت ظاهر که دل درو بندي
    ماند باطن که در نپيوندي
  • گر چه با او به جان همي کوشند
    بيشتر در گمان همي کوشند
  • صفتش در هزار و يک پردست
    وز حساب آن هزار و يک فردست
  • نيست، گر نيک بنگري، حالي
    در جهان ذره اي ازو خالي
  • صدف آخر نه هم ز صحبت در
    گشت غزاز رنگ چهره غر؟
  • تو که در حق مرده اين گويي
    زندگان را چرا نميجويي؟
  • دل در آن نور چون مقيم شود
    حرکات تو مستقيم شود
  • به محبت چو مبتلا باشي
    گاه و بيگاه در بلا باشي
  • به ولايت چو دل ستوده شود
    در هيبت برو گشوده شود
  • چون رسي در مقام محبوبي
    زو نبيند دل تو جز خوبي
  • چون نه اي واقف از دعاي بشر
    ميبري در دعاي باران خر
  • هر چه در خط عالم اويند
    همه تسبيح او همي گويند
  • گر ازين در بود عبارت تو
    کس نپيچد سر از اشارت تو
  • در جهان اسم اعظم او داند
    و آن بود کوت بر زبان راند
  • هر چه خواهي به قدر حاجت خواه
    تا بدان در دهند بازت راه
  • حال آن طفل و حالت تو يکيست
    در بزرگي و خردي ارچه شکيست
  • در عزش به رخ فراز کند
    چشم او را به نور باز کند
  • نهلد در حجاب ذاتش را
    نه به دست خلل صفاتش را
  • هر چه در جسم درد و داغ شود
    روح را روغن چراغ شود
  • که بسي دام و دانه در راهست
    گذرت جمله بر سر چاهست
  • چو نهنگند باز کرده دهان
    همه در نيل غرق و گشته نهان
  • تا که مي آورد ز در خواني؟
    يا که سازد برنج و برياني؟
  • کم بري زر، ز زرق نپذيرد
    پر بري، زود در بغل گيرد
  • ببرندش به دعوتي دو سه گرم
    تا در افتد زنان خلق به شرم
  • از ميانشان برون رود درويش
    ناخن اندر قفا و سر در پيش
  • همه در هم خورند کين فرضست
    خود نگويند کز کجا قرضست؟
  • لوت خوردي و زله بر بستي
    در گماني که رفتي و رستي
  • چشم صد کون خر بخواهي بست
    تا بليسي تو در ميانجي دست
  • پي تقليد رفتن از کوريست
    در هر کس زدن ز بيزوريست
  • گر به سالوس دام باز کشم
    سر خورشيد در نماز کشم
  • خويش را زين غرور باز آور
    روي در قبله نياز آور
  • غول در ده مهل، که راه کند
    ده ده او را که ده تباه کند
  • باز قومي ز کارها جستند
    رنگ آنها به خويش در بستند
  • هر که گردن بپيچد از در او
    گر سپهرست، خاک بر سر او
  • بر چهل مرد بود پيرهني
    بلکه چل روح بود در بدني
  • هر که دريافت سر آل عبا
    خواه در خرقه باش و خواه قبا
  • ره به هنجار من کجا يابي؟
    زانکه بيدارم و تو در خوابي
  • تو که حلوا خوري و برياني
    خلق را در سخن نگرياني
  • دل من مست گشت و در بيمم
    که: بدانند حال ازين نيمم
  • عمر خود در هوس تلف کرده
    نام خود رند و ناخلف کرده
  • اگر از باده جام پر دارم
    زيبدم، زانکه جام در دارم
  • در چنين حيرت و تهي دستي
    مهر بي نيست جز مي و مستي
  • ميروم شرمسار و سر در پيش
    زاد راهي نکرده از کم و بيش
  • گر چه صد پي به خاکم اندازد
    سر نگون در مغاکم اندازد
  • داد من چيست؟ راه دادن او
    بر در خود پناه دادن او
  • کار در دست بنده خود چه بود؟
    همه از تست وز تو بد چو بود؟
  • از من و روز و شب گنه جستن
    وز تو در يک نظر فرو شستن
  • ميدهد در تنم گواهي دل
    که نگويي سخن ز مشتي گل
  • مگر آندم که روز آن باشد
    اوحدي نيز در ميان باشد
  • چون شود در تن آن نظارت کم
    بدنت را شود حرارت کم
  • گر نکوکار بوده باشد، رست
    ورنه در خاک خوار ماند و پست
  • هر يکي را در آن جهان جاييست
    وندران منزلي و ماواييست
  • وين بدن را عذاب گوري هست
    در لحد نيز تلخ و شوري هست
  • آنکت از آب در وجود آورد
    بازت از خاک زنده داند کرد
  • تن نيکان فروغ جان گيرد
    هر دو را نور در ميان گيرد
  • زين طبايع تو تا نگردي پاک
    نکني رخ به طبع در افلاک
  • جاي اصلي طلب، مرو در خواب
    ور نداني، بپرس از آتش و آب
  • اين فطيري که کرده اي تو به دست
    در تنور اثير نتوان بست
  • آن که بي کار و آن که در کارند
    هر يکي رخ به مامني دارند
  • جهد آن کن که: پخته باشي و حر
    تا در آن ورطه ها نماني پر
  • اندرين خانه کار خويش بساز
    تا در آن عقده ها نماني باز
  • جان خود را، که در جهان بستي
    به زر و سيم و خانه پيوستي
  • رخ به راه آر و رخت بر خر نه
    جاي پرداز و پاي بر در نه
  • چار عنصر به چار ميخ در آر
    شاخ تن را ز بار وبيخ درآر
  • تا تو جز چوب و در نداني ديد
    رازهاي دگر نداني ديد
  • سخن عشق زير و بالا نيست
    در ره عشق رخت و کالا نيست
  • تاج و تختي که پاو سر داند
    عاشقش کم ز خاک در داند
  • بکن از راه حکمت و معقول
    سير در عالم نفوس و عقول
  • هرچه فانيست در ضمير مهل
    جز به باقي مده تصور دل
  • نتواني به چشم سر ديدن
    جز سروريش و بام و در ديدن
  • علم باقي بدان که چيست؟ بجوي
    وين بقا در ديار کيست؟ بپوي
  • هر چه در جنت تو ديده شود
    هم ز کردارت آفريده شود