167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • فنا خواهي شدن و اندر فنائي
    فنا را جو که در عين بقائي
  • فنا جويم من و گردم فنا زود
    که من در اين فنا خواهم لقا زود
  • فنا باشد جدايي تن زنم من
    در اين مر نفس دون گردن زنم من
  • فنا در شرع باشد آن جهاني
    ترا ميگويم اين سر گر بداني
  • فنا شو چون همه مردان فنايند
    که در عين فنا عين بقايند
  • بدو بشناس او را در فنا باز
    کز او يابي لقا و هم بقا باز
  • بدو بشناس او را بي صور تو
    که او را مانده در رهگذر تو
  • بدو بشناس عين آن فنا کل
    که در عين فنا باشد لقا کل
  • فنا بد راز در انجام و آغاز
    کسي اينجا نداند آن فنا باز
  • ميان بد عين جان و جمله جانان
    همه پيدا شده در دوست پنهان
  • خدا بود و خدا باشد، خدا بين
    خدا را در دو عالم رهنما بين
  • جنون محض شد در پير پيدا
    بمانده واله و حيران و شيدا
  • زبانش در دهان خاموش او ديد
    وجود خويشتن مدهوش او ديد
  • ز حيرت در يکي حق را عيان ديد
    وجود خويش بي نقش و نشان ديد
  • ز حيرت بود حق در بود پيوست
    طمع جز حق ز ديد خويش بگسست
  • جهت رفته طبائع گمشده باز
    صفاتش ديده در انجام و آغاز
  • نمي گنجيد عقل وعشق با هم
    وليکن پير بد در عشق محکم
  • به ديد اندر فنا شو محو دائم
    که عشق آمد در آن ديدار قائم
  • سراسر صورت اوراق بستر
    ز جان بشنو تو اين معناي چون در
  • در آن عين فنا بگشاد ديده
    کسي بايد که باشد راز ديده
  • زبان بگشاد در توحيد اسرار
    ز عشق دل بگفت اي پاک غفار
  • توئي پاک و منزه در وجودم
    که من بي بود تو هرگز نبودم
  • توئي پاک و منزه در دل و جان
    درون جان تو هستي راز پنهان
  • توئي پاک و منزه در مبرا
    ترا دانم دورن خويش شيدا
  • توئي پاک و منزه در حقيقت
    که بنمودي مرا راز شريعت