167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ز درد عشق جانت ماند اينجا
    فتاده اين زمان در رنج و سودا
  • چو داري درد بي حد در دل و جان
    دواي درد خود ميجو ز جانان
  • تو در مشکات تن مصباح نوري
    ز نزديکي که هستي دور دوري
  • تو نوري اينزمان در عين مشکات
    ز مصباحت نموداري تو ذرات
  • سفر کردي ز دريا سوي عنصر
    سفر ناکرده قطره کي شود در
  • سفر کردي ز دريا در صدف باز
    شدي جوهر کنون از عزت و ناز
  • سفر کردي تو در انجام اين تن
    بتوست اين جمله آفاق روشن
  • تو در قعري کجا باشد بهايت
    بهاي تست جان بي حد و غايت
  • کنون در هر چه هستي روي بنماي
    يکي شو بي عدد هر سوي بنماي
  • توئي دريا ولي جوهر نمودي
    که دايم در صدف گوهر نبودي
  • برافکن شش جهاتت از صدف باز
    که با نورت بود پر در صدف باز
  • تو نور قدس داري در درونت
    يکي نور درون وهم برونت
  • تو نور قدس داري در نمودار
    عيان روح داري جسم بردار
  • تو نور قدسي و در اين صفاتي
    حقيقت ترجمان عين ذاتي
  • در اين آيينه دل کن نظر باز
    حجاب صورت و معني برانداز
  • توئي ذات و صفات وفعل در حق
    جهان جان توئي اي يار مطلق
  • چو عيسي زنده مير از جوهر پاک
    که تا چون خر نماني در گو خاک
  • چو زان کاني که جانها گوهر اوست
    فلک از ديرگه خاک در اوست
  • شترها را رها کن در چراگاه
    درون کعبه مي زن صنعه الله
  • درون کعبه اين سر در نگنجد
    فلک اينجا به يک کنجد نسنجد
  • درون کعبه جانان ميزند سير
    اگر چه مي نگنجد بت در اين دير
  • حرمگاه دلت جانست در ديد
    ز ديد او يکي بين گفت واشنيد
  • چو در خلوت نشيند يار با يار
    اگر موئي بود کي گنجد اغيار
  • نگنجد در نمود ديدن دوست
    ترا از گوش جان بشنيدن دوست
  • چو در خلوت مقيم است او عيانت
    زماني تازه گردان عين جانت