167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • شدي بيرون و در يکي تولائي
    ز عين ديده ديدار خدائي
  • شدي بيرون و در تحقيق ماندي
    از اين درياي دل گوهر فشاندي
  • شدي بيرون و کلي اندروني
    در اين دم ني دورن و ني بروني
  • يکي ديدي اگر چه در دوئي تو
    همي گوئي که جمله هم توئي تو
  • ترا بنمود اکنون باز جا آي
    نمود جزو و کل در ديده بنماي
  • چرا بيخود شدي با خود زمان آي
    زماني در نمودار مکان آي
  • چرا بيخود شدي در پرده راز
    که بيخود مي نه بيني هيچ تو باز
  • چو عشق او ترا بربود از جان
    شدي در عين ديدن جمله جانان
  • چو عشق آمد عيانت شد پديدار
    بچشم تو نه در ماند و نه ديوار
  • چو عشق آمد ز صورت دور گشتي
    يقين الله را در نور گشتي
  • بداغ عشق بس کس جان بدادند
    همه در کنجها پنهان فتادند
  • نمود عقل تا کي باشد اي جان
    که هم روزي شود در عشق پنهان
  • نماند عقل روزي اندر اينجا
    اگر چه کرده است در عشق غوغا
  • طلب کن عشق اي دل در نمودار
    حجاب عقل را کن زود بردار
  • هر آن کو عشق راهش کرد پيدا
    شود در عاقبت مجنون و شيدا
  • هر آن کو عشق اينجا گاه بشناخت
    سر و جان در نمود عشق درباخت
  • هر آن کو عشق بشناسد ز جان باز
    شود در راه جانان نيز جانباز
  • هر آنکو عشق را در پرده بيند
    حقيقت خويش را گم کرده بيند
  • همه در عشق پيدا و نهانند
    نمود اين جهان و آن جهانند
  • همه در عشق ميگويند با خود
    توئي داناي هر نيکي و هر بد
  • ز سر عشق کس واقف نبودست
    که در ديدار کل واصل نبود است
  • ترا اين عشق اينجا گه فزونست
    چرا در چنبر گردون کني دست
  • مرا عشقت جان در رخ نموده
    ز جسمم زنگ آئينه زدوده
  • دو آئينه است عشق و دل مقابل
    که هر دو روي در رويند از اول
  • دو آئينه است عشق و دل تو بنگر
    که پيدا شد در او جانان سراسر