167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • تو قدر خود نميداني بهشتي
    که ذات جان در اين دل چون سرشتي
  • تو قدر خود نميداني که شمسي
    ولي اينجا يگه در قيد نفسي
  • تو قدر خود نميداني که ماهي
    در اين چرخ دلت نور الهي
  • تو قدر خود کجا داني به تبديل
    که تا زنده شوي در عين تنزيل
  • تو قدر خود کجا داني که روحي
    نه هر اغيار در عين فتوحي
  • تو قدر خو کجا داني فذلک
    که در تو درج شد عين ملايک
  • نميدانم چگويم جوهري تو
    که در عين دو عالم رهبري تو
  • توئي يعقوب و يوسف باز ديدي
    در اينجا گه بکام دل رسيدي
  • اگر بينا دلي در چشم جان رو
    دمادم اندر اين راز نهان رو
  • زبان در فشان پر راز داري
    که هر ساعت از او دري بياري
  • زبان درفشان از دوست ديدي
    که گوهر پاش در گفت و شنيدي
  • جواهر ذات داري در نهان تو
    از آن جوهر شدي اينجا عيان تو
  • ز لفظت جان و دل در کل رسيدند
    جمال يار اينجا باز ديدند
  • از اين شيوه که داري حسن معني
    همه دريافتي در عين تقوي
  • تو داري لامکان ديدن يار
    توئي امروز در خود عين ديدار
  • جمال بي نشان درياب در کل
    که تا آگه شوي از رنج و ز ذل
  • چو کل خواهي شدن در عين اينحال
    حقيقت باز بين اسرار افلاک
  • چو کل خواهي شدن در معدن دل
    زماني برگشا اين راز مشکل
  • چو کل خواهي شدن در راه آخر
    زماني باش از اين آگاه آخر
  • چو کل خواهي شدن در عين ذرات
    شوي عين صفات و پس شوي ذات
  • نه شرعت گفت اينجا دل نبندي
    چرا در صورت خود پاي بندي
  • نه شرعت گفت حشري هست بيشک
    نميداني تو اي افتاده در يک
  • نه شرعت گفت از دنيا بشو دور
    تو ماندستي چنين در خويش مغرور
  • نه شرعت گفت دوزخ هست در راه
    دلت زين راز کل کي گردد آگاه
  • نه شرعت راه بنمودست در خود
    تو نيکي چون کني چون آمدي بد