167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

مظهر العجايب عطار

  • دو سينه را شماره کن به آن ده
    دوان زده ببين در عينت اي مه
  • به نوع ديگري گويم تو بينوش
    که خون آدمي باد است در جوش
  • چو بلغم آب و سودا خاک باشد
    که در چشم بدان غمناک باشد
  • بدين جسم محقر نيز نيکو ست
    که چند است استخوان عضو در پوست
  • دگر گويند کوه قاف اعلا
    در آن سيمرغ باشد مرغ زيبا
  • بگويم هفت دريا در وجودت
    به اول چشم و ديگر شد دو گوشت
  • دگر در اين جهان است هفت اقليم
    به جسمت هفت عضو آمد به تسليم
  • بدان خود را که آخر گر نداني
    درون دايره در جهل ما ني
  • بدان خود را که هم تو جسم و جاني
    به آخر در معاني لامکاني
  • بدان خود راکه حلاجم چنين گفت
    که از اسرارنامه در توان سفت
  • مرا در علم و حکمت بس کتبها است
    وليکن آن به پيش مرد داناست
  • تمام علم و حکمت اندرين دوست
    طريق اوليا ميدان در اين کوست
  • همه در اين کتب پيدا ببيند
    از و مقصود هر دو کون چيند
  • همه در پيش دانا هست روشن
    به پيش عارفانش همچو گلشن
  • هر آن کس را که دولت بختيار است
    مر او را اين کتبها در کنار است
  • تو را چندانکه گفتم غير کردي
    به معني خويش را در دير کردي
  • دريغا سي و نه سال تمامت
    به کردم در معانيها سلامت
  • همه اوقات من در پيش نادان
    برفت از دست کو مرد صفا دان
  • بحمدالله که عارف راز دار است
    چو اشترهاي مستم در قطار است
  • مرا ملک سليمان در نگين است
    که انسانم به معني همنشين است
  • ز بهر عارفان دارم کتبها
    که گويندم دعا در صبح اعلا
  • هلا اي عاشق مست سخندان
    تو را باشد همه اسرار در جان
  • ز آدم تا بايندم علم دارم
    چو تخم عشق در جانت بکارم
  • ز آدم نور عرفان گشت پيدا
    ولي در پرده پنهان بود آنجا
  • کمندم او فکند و صيد اويم
    ز چوگانش در اين ميدان چو گويم