167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

لسان الغيب عطار

  • چو بخشيدت نصيبي زان سعادت
    پي دل گير در کوي ارادت
  • تو جان از دل بجز نامي نداني
    که در قالب هميشه قلب خواني
  • هم او شد ملک خاص حضرت شاه
    نباشد ديو را هرگز در او راه
  • اگر آن چشم و آن گوشت نباشد
    بجز شيطان در آغوشت نباشد
  • سزاي معرفت از بهر آني
    که آن جوهر تو داري در نهاني
  • همه چيزي بنور خود بداند
    مگر در راه عشق او خيره ماند
  • خوشا مرغي که اصل کيميا شد
    بصورت درد و در معني دوا شد
  • بشر گردد ملک از بهر آن بوي
    بعشق عشق باشد در تک و پوي
  • چو باز عشق در پرواز آيد
    همه صيدي به پيشش باز آيد
  • در اين ره رهزنت نفس است ايجان
    قوي تر دشمنت نفس است اي جان
  • بصورت گر چه او بيگانه تست
    بمعني در ميان خانه تست
  • اگر از طبع تو ميلش بگردد
    بسا منزل که با تو در نوردد
  • ولي تا گردد او مرتاض در راه
    بسي زحمت نمايد گاه و بيگاه
  • خلاف او همي کن در همه کار
    وليکن بر طريق شرع زنهار
  • لجام تقويش درکش تو اي دوست
    که در اصل اوست تند و سرکش اي دوست
  • مقامات آورد در زير معراج
    نهد پاي اضافت بر سر تاج
  • ز غير حق تبري کن تو جانا
    که تا بينا شوي در راه و دانا
  • از ايمانست اصل جمله اي يار
    تو اورا همچو جان در دل نگهدار
  • چو بيخ اندر دلت ايمان قوي کرد
    تواني در دو عالم رهروي کرد
  • در اسلامت چو ايمان نيست ياور
    سيه رو باشي اندر پيش داور
  • ترا چون در عمل تقصير باشد
    ز نفست ديو را تو قير باشد
  • عمل با علم چون شد يار و هم پشت
    نماند ديو را جز باد در مشت
  • چو علم آموختي رو در عمل آر
    که تا يابي بنزد حضرتش بار
  • مقصر در عمل مهجور باشد
    مدام از حضرت حق دور باشد
  • تو با علم و عمل باش اي برادر
    که تا کار تو گردد جمله در خور