167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

لسان الغيب عطار

  • همچو من خور شربتي از خون خويش
    تا نشاند او ترا در خوان خويش
  • آمدم در اين جهان بار دگر
    جان فدا کرديم اينجا گاه سر
  • تو نميداني مرا اي کور دل
    زان بماني تا ابد در زير گل
  • يار را ديدم يقين ديد خويش
    در شکستم خانه ويران پيش
  • چون خدا را در يقين بشناختم
    کفر و ايمان را بيکجو باختم
  • اندر اينجا مانده در قيد تن
    چاک کن بر خويشتن اين پيرهن
  • تو بناز و نعمت و تن پروري
    همچو حيوان در شماران خري
  • در عيان ديد بشناسي مرا
    گر شوي واقف بر اين گفتارها
  • ديد يار ما است در عالم نظام
    از نظم او بيابي فيض عام
  • يار با ما همره و هم در نظر
    گرنه کوري اي پسر درمانگر
  • در زمان خود نديدم همچو خود
    سير کردم سوي بحر و بر و رود
  • بحر وبر ديده زمين طي کرده ام
    در چنين وادي بسي خون خورده ام
  • در چنين وادي نديدم يار هيچ
    جز لئيمان خسيس مانده گيج
  • هرکه او عطار را اينجا نديد
    همچو حيوان در بيابان ميچريد
  • هرکه با ما در لسان پيوسته است
    او زبان قدسيان دانسته است
  • بشنو از طير لسان الغيب ما
    آنچه احمدگفته با حق در سما
  • اين لسان ما کسي نشناخته
    زانسبب او خويش را در باخته
  • در چنين کوري برفتي از جهان
    عمر خود بر باد دادي اين زمان
  • در چنين کوري نبيني يار را
    نشنوي اين گفته عطار را
  • در جهان و حال او درمانده
    زانسبب از پيش رحمن رانده
  • سالها در بند زندان تني
    پيش زندان بانت آن تن بشکني
  • حيف اوقاتي که داري در جهان
    ميروي زاينجا بصد حسرت بدان
  • خويش را بشناس و در عالم نگر
    روح خود را کن از اينمعني خبر
  • تو در درياي سر داوري
    بلکه روشن تر ز شمع خاوري
  • در رياضت کرده ام خود را حزين
    همچو من مردي نيابي بعد از اين