167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

لسان الغيب عطار

  • ميبرد در سوي آبت تشنه لب
    تا بريزد خونت اندر عين تب
  • مي بميرد در غم آن آب زود
    زان زيان ايدل نداري هيچ سود
  • در زيان رفتي و سودت اين بود
    اندر اين منزل ترا کي دين بود
  • هر که در حب جهان رفت از جهان
    تو او را از دوزخ آزاد مدان
  • اهل دنيا مست خمر کهنه اند
    در چنين آلودگيها مرده اند
  • اين چه اوقاتست کردي صرف تو
    در لسان ما نيايد حرف تو
  • تو برون رفتي ز راه اهل دل
    همچو قارون رفته در زير گل
  • کار عقبي را نکردي راست تو
    زآنسبب ماندي تو سرگردان در او
  • خويش را در پرورش داري بسي
    کي کني اينجا تو پرواي کسي
  • ميرود از دستت اين دنيا بحيف
    مي نهد شيطان ترا در زير سيف
  • آن سيه دل نشنود گفتار دوست
    روي او ديدن در اينجا نه نکوست
  • يا مراد دردمندي را برآر
    تا بگيري حور جنت در کنار
  • هيچ ديدي تو بدنيا آنکسي
    کو ندارد در جهان دل واپسي
  • من دريندم آگهم از ديد يار
    گر چه پيش تو نيارم در شمار
  • ما بدانستيم آن دلدار را
    تو مباش اينجاي در انکار ما
  • هرکه او پيري ندارد در جهان
    او ندارد پيش اهل الله جان
  • پير بايد در شريعت همچو من
    سر فداي دوست کرده همچو من
  • پير بايد در شريعت اوستاد
    گرنه استاد است ايمان شد بباد
  • پير بايد کو شريعت رو بود
    در طريقت همچو ماه نو بود
  • پير را هرکو نيابد در جهان
    او لسان الغيب را گيرد روان
  • تا بيابد پير خود را در يقين
    راه يابد سوي رب العالمين
  • گاه ظاهر گاه پنهان در دلست
    گاه سردار او شريف و غافل است
  • گاه دوزد بهر خود برخود کفن
    گاه چون منصور آيد در رسن
  • گاه در دريا رود همچون سحاب
    گاه بنويسد ز خون خود کتاب
  • گاه رو چون نوح در دريا نهد
    گاه بار خويشتن برخر نهد