167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

لسان الغيب عطار

  • اي چو آدم منزل خود کرده گم
    چونکه جان داري دمي در خويش جم
  • ميهمان در اينجهان پر گشته است
    برسر خاک کسان بنوشته است
  • نيست اورا باک از مردم کشي
    در خوشي خويش دارد ناخوشي
  • او ندارد ذره پرواي کس
    اين ندا در کاروان داده جرس
  • هرکه خورده لقمه از احسان او
    در عوض داده است اينجا جان او
  • گو تو مرد او نه بگريز از او
    روز و شب ميباش در پرهيز ازاو
  • عاقبت در خاکت اندازد بجور
    اونه مسلم ميگذارد هم نه گور
  • اي جعل سرگين پرستي در جهان
    زآن نداري ذره اينجا عيان
  • در سيه روئي بمانده سال و ماه
    رو بجهل خويشتن کرده سياه
  • يک پر کاهي نيرزد اينجهان
    اين يقينست و در اينجا نه گمان
  • در لسانم فهم اسرار دل است
    غيب اورا همنشين چون مقبل است
  • از لسانم بشنو اسرار کهن
    باتو ميگويم در اينجا فهم کن
  • چشم بگشا لمعه ديدار بين
    هم ز خود برخيز و در خود يار بين
  • در فنا مردان حق جان باختند
    تا خداي خويش را بشناختند
  • درفنا عطار جان در باخته
    تا عيان غيب خود را يافته
  • در فنا ديدار جانان ديده ام
    زانهمه اهل جهانرا ديده ايم
  • ديده بينش گشا در عين من
    تا به بيني صدهزاران شين من
  • شين و غوغاي من است در اينجهان
    ظاهر است اين شين غوغاي لسان
  • از لسان ما شنو سر يقين
    بيشتر زانکه درآئي در زمين
  • اي پسر گفتار درويشان شنو
    در شريعت باش با ايشان گرو
  • او بلاحول ولا خورده جهان
    اينزمان در لا شده لالش زبان
  • بشنو از من يک نصيحت از کرم
    ترک کن در اينجهان حب درم
  • هر که در حب درم رفت از جهان
    او بمالک داده است اين نيم جان
  • حب دنيا در جهنم آردت
    زانکه يزدان کرده اينجا گه ردت
  • ما کلاه عار از سر مي نهيم
    ننگ را در شيوه شان سر ميدهيم