167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • چند شعر چون شکر گوئي تو خوش
    همچو بادامي زفان در کام کش
  • پنبه را يکبارگي بر کش ز گوش
    در دهن نه محکم و بنشين خموش
  • ور کسي مي بشنود اسرار تو
    مي نشيند از حسد در کار تو
  • روي در ديوار کن وانگه خموش
    زانکه آن ديوار دارد نيز گوش
  • ور تو در ديوار خواهي گفت راز
    هست ديوار لحد با آن بساز
  • اين سخن نقلست از نوشين روان
    گفت اگر خواهي که رازت در جهان
  • دشمنت نشناسد از زشتي که اوست
    تو به نيکوئي مگو در پيش دوست
  • از ارسطاليس پرسيدند راز
    کان چه ميداني که در عمر دراز
  • بي گنه در خورد زندان آمدست
    گفت آنچش حبس دندان آمدست
  • آنچه او محبوس ميبايد مدام
    آن زفان تست در زندان کام
  • آنچه در جان من آگاه هست
    مي ندانم تا بدانجا راه هست
  • گرچه در معني نيم از اهل راز
    گفته ام باري ز اهل راز باز
  • خاشه روبي بود سرگردان راه
    خاشه ميرفتي همه در کوي شاه
  • سايلي پرسيد ازو کاي پر هوس
    حاشه چون در کوي شه روبي و بس
  • اين دم از گفتن نينديشم بسي
    چون خموشي هست در پيشم بسي
  • تشنگي من ببين در زير خاک
    يک دمم آبي فرست از اشک پاک
  • هر کرا در پيش اين مشکل بود
    خون تواند کرد اگر صد دل بود
  • زين چنين کاري که در پيش آمدست
    علم مفلس عقل درويش آمدست
  • جمله با کوتاه دستي و نياز
    کرده در نفسي زفان جان دراز
  • ليک ازان کس رشکم آيد جاودان
    کو نخواهد زاد هرگز در جهان
  • در نخواهد داد کس آواز را
    تا که خواهد برد پي اين راز را
  • کودکي ميرفت و در ره ميگريست
    کاملي گفتش که اين گريه ز چيست
  • هر چه در يک هفته گفت استاد باز
    اين زمانم جمله بايد داد باز
  • نيست درسم نرم سختم اوفتاد
    زانکه در پيش است چوب اوستاد
  • پادشاها آمد اين درويش تو
    با جهاني درد دل در پيش تو