167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • ديد آن ديوانه را مردي براه
    جامه در پوشيده ميآمد پگاه
  • گفت اين جامه خداي آور در است
    گفت هم اقبال و هم دولت تراست
  • در نمي گيرد خوشي با او بسي
    تا گرو بر مي نگيرد زو کسي
  • بود صاحب عزلتي در گوشه
    از جهان نه زادي و نه توشه
  • بر توکل روز و شب بنشسته بود
    رشته دل در قناعت بسته بود
  • چو نشستند آن دو کس تا ديرگاه
    در نيامد هيچ معلومي ز راه
  • در زمان آمد غلامي همچو ماه
    کرد خدمت خوان نهاد آنجايگاه
  • چون شنودند آندو تن گفتار او
    در تعجب آمدند از کار او
  • عاشقانش پاک از نقص آمدند
    چون درختان جمله در رقص آمدند
  • نازنين شوريده ميشد ناگهي
    بود هم سرما و هم گل در رهي
  • تا که در شخص تو ميماند دلت
    هرگز آن دولت نيايد حاصلت
  • آرزوي من بدانجا رفتن است
    ليک ره در قعر دريا رفتن است
  • هر کرا اين درد عالم سوز نيست
    در شبست و هرگز او را روز نيست
  • کرد شه درکار او لختي غلو
    کان فلان دارو کنيدش در گلو
  • در رهي ميرفت مجنوني عجب
    بود پاي و سر برهنه خشک لب
  • بي ستوني در هوا بنهاد او
    روزي تو هم تواند داد او
  • در مقام نيستي افتاده ايد
    چسم بر هستي حق بنهاده ايد
  • مور را دل پرسخن در پيش کرد
    تا سليمان را ازو بي خويش کرد
  • چون شما را هست در اسرار دست
    شد مرا هم چون زفان از کار دست
  • در همه عالم که جست از عنکبوت
    قصه حي الذي هو لايموت
  • هست در هر ذات صد عالم صفت
    ليک اصل جمله آمد معرفت
  • گر شوي چون وحش در ره پايمال
    تا ابد جان را بدست آري کمال
  • بيدلي را بود مالي بر کسي
    در تقاضا رنج ميدادش بسي
  • چون خصومت در ميان بسيار شد
    بر دو خصم آن کار بس دشوار شد
  • بود درويشي به بيدل گفت خيز
    تا بود در گردنش تا رستخيز