167906 مورد در 0.15 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • در حقيقت جمله او را خواستند
    لاجرم خصمي خود را خاستند
  • يک زمان زانجا بخود آيند باز
    در نياز افتند خو کرده بناز
  • زان همي گريم که با خويشم دهند
    يک نفس در ديده خويشم نهند
  • هر که موئي پاي آرد در ميان
    باز ماند يک سر موي از عيان
  • محو بايد مرد در هر دو سراي
    پاي از سر ناپديد و سر ز پاي
  • زانکه جوزي در ميان افتاده بود
    هر دو را دعوي آن افتاده بود
  • آن يکي در فقر پوشيده سياه
    وان دگر از عشق گشته پادشاه
  • نقد تو سيم و زر و در خوشاب
    لعل و ياقوت و زمرد بي حساب
  • هم ز در شب چراغت روشني
    هم ز لعلت سرخ روي گلشني
  • چون تو داري در محک داري عمل
    نقد قلبم را بزري کن بدل
  • گر يمين الله در عالم مراست
    حصن کعبه خانه خاص خداست
  • چون ميان کعبه بادي بيش نيست
    سنگ را از کعبه ره در پيش نيست
  • اين چنين دردي که آمد حاصلم
    پاي ازان ماندست دايم در گلم
  • درد من بين در ميان من بي گناه
    وز چو من افسرده درمان مخواه
  • عاقبت چون گشت آن کشتي خراب
    مرد را افکند آن آهن در آب
  • ورنه در غرقاب خون افتاده گير
    از گران باري نگون افتاده گير
  • کار خود در زندگاني کن ببرگ
    زانکه نتوان کرد کاري روز مرگ
  • خواجه در نزع جمعي را بخواست
    گفت کار من کنيد اي جمع راست
  • چون براري آنهم در يک زمان
    هين فرو کن پاي و جان ده زود جان
  • در چنين عمري دراز اي بي هنر
    تو کجا بودي کنونت شد خبر
  • جمله عمرت چنين بودست کار
    وين زمان هم در حسابي و شمار
  • بيش ازين در بند خودشان مي مدار
    چندشان فرمائي آخر انتظار
  • در رهي داود طائي بي قرار
    ميشد و تعجيل بودش بيشمار
  • آن يکي گفتش چرا داري شتاب
    گوئي افتادست در دکانت آب
  • گر بسي بر پل کني ايوان و در
    هست آبي زان سوي پل سربسر