167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • در ميان رو نه بعز و نه بذل
    زانکه جزويست اعتدال از عقل کل
  • نه بنزديک آي و نه ميباش دور
    در وسط رو تا بود خير الامور
  • تو ز خشک و تر نداري در جهان
    جز سخن سرد و دل گرم اين زمان
  • گر همي خواهي که گيرد کار نور
    معتدل ميباش در خيرالامور
  • خواجه اکافي درآمد در سخن
    خلق ميباليد ازو چون سر وين
  • منبرش گوئي وراي عرش بود
    آسمان در جنب او چون فرش بود
  • در بلندي سخن چندان برفت
    کان زمان از خلق گوئي جان برفت
  • کار چون از حد خويش افزون رود
    صاحب آن کار را در خون رود
  • في المثل عشق ار ز طاقت بيش شد
    صاحبش در خون جان خويش شد
  • هر دو عالم بر نکوئي نقد او
    در نکوئي هرچه گوئي نقد او
  • يک زمان نشکفت از ديدار او
    گرم تر شد هر نفس در کار او
  • در هواي آن چراغ روزگار
    ميگداخت از عشق همچون شمع زار
  • شد ز عشق آن پسر چون اخگري
    پس چو اخگر رفت در خاکستري
  • از چه مينالي بگو با من چنين
    گفت دل در کار تو کردم يقين
  • اين زمان دوران جان دادن رسيد
    نوبت در خاک افتادن رسيد
  • رفت پيش ميرزاد آن مرد باز
    گفت ميگويد که مردم در نياز
  • زانکه در کار تو کردم دل ز عشق
    مرگ آمد بيتوام حاصل ز عشق
  • در سر کارم بنزد من فرست
    دانه دل را بدين خرمن فرست
  • رفت کودک خانه را در خون گرفت
    سينه را بشکافت دل بيرون گرفت
  • گرچه پنداري که پير عالمي
    در ره عشق از چنين طفلي کمي
  • تا که جان داري بلاي جان تست
    جان بده در درد کاين درمان تست
  • منت ترياک تا چندي کشي
    زانکه جان از زهر افتد در خوشي
  • گفت شاه آخر چه بودت اي اياس
    کاتشم در دل فکندي بيقياس
  • چون حجاب خويش در عالم منم
    خلق بود آن دم حجاب اين دم منم
  • پاکبازاني که درويش آمدند
    هر نفس در محو خود بيش آمدند