167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • دايما در تاب و تب آتش فشان
    زين حقيقت باز ميپرسم نشان
  • جمله را در حرص زر انداختست
    تا ز زر هر کس بتي برساختست
  • در رهي ميرفت عيسي غرق نور
    همرهيش افتاد نيک از راه دور
  • پس ازان سه گرده يک گرده بماند
    در ميان هر دو ناخورده بماند
  • عيسي مريم چو آمد سوي او
    مي نديد آن گرده در پهلوي او
  • بعد ازان عيسي مريم استخوانش
    جمع کرد و در دميد اندر ميانش
  • هر دو تن گفتند اگر نان آوري
    در تن رنجور ما جان آوري
  • شد بشهر و نان خريد و خورد نيز
    پس بحيلت زهر در نان کرد نيز
  • هر دو تن کشتند او را در زمان
    بعد ازان مردند چون خوردند نان
  • زر اگرچه سرخ رو و دلکشست
    ليک تا در دست داري آتشست
  • زر که چندين خلق در سوداي اوست
    فرج استر يا سم خر جاي اوست
  • در رهي محمود ميشد با سپاه
    از سپاه و پيل او عالم سياه
  • آن همه دولت که در عهد حسن
    بود از که بود از جهد حسن
  • هر خري در خرمنش ميکرد گاو
    کشته را هرگز سگان ندهند تاو
  • زان همه کاريز او در پيش و پس
    پنج من آبش نصيب افتاد و بس
  • زان حصار و زان همه در آهنين
    حصه ده خشت آمدش زير زمين
  • عيب او اين بود کز فضل و بيان
    خرده داني کرد دعوي در جهان
  • گرچه جان در خرده داني باخت او
    ذره عيب جهان نشناخت او
  • خرده دان کو عيب دنيا ننگرد
    در غرور افتد بعقبي ننگرد
  • شکر کن کز حرص سرگردان نه
    روز تا شب بر در دکان نه
  • دام جمله نه دکان داري بود
    دام تو در خرقه متواري بود
  • شرع را از طبع نافرمان شدي
    کور بودي در کبودي زان شدي
  • بود مجنوني چو در کار آمدي
    گاه گاهي سوي بازار آمدي
  • گفت در بازار پس کم کن نشست
    گفت نتوان چون مهم کاريم هست
  • جمله آن خواهم که بينم روز روز
    مردم بازار را در تفت و سوز