167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • شد بر ديوانه آن مرد پاک
    ديد او را در ميان خون و خاک
  • گفت اي ديوانه بي روي و راه
    در چه کاري روز و شب اينجايگاه
  • گفت هستم حق طلب در روز و شب
    مرد گفتش من همين دارم طلب
  • گر در اين ميدان کشندت يکدمي
    بر تو تابد از تحير عالمي
  • تا بداني تو که در پايان کار
    نيست کس الا که سرگردان کار
  • ميزند منقار در شاخ درخت
    شاخ خواهي نرم باش و خواه سخت
  • خواند يکروزي سليمان در برش
    کرد از آن يک خواندن عاشق ترش
  • ميزند در شاخ منقار اي عجب
    ميکند آن چوب هر جائي طلب
  • گر هزاران قرن کردد در جهان
    از چنين چوبي همي جويند باز
  • اين چنين چوبي نشان هرگز نداشت
    هيچ چوبي در جهان اين عز نداشت
  • اين طلب در آب بحر انداز تو
    کاين چنين چوبي نيابي باز تو
  • بيقراري کرد در جانش قرار
    از ميان خلق آمد با کنار
  • يک جوال ارزنم در ره بريخت
    نه بقصدي بود خود ناگه بريخت
  • چون جوال اين شيوه پرارزن کني
    با من آنگه دست در گردن کني
  • آنکه در عمري جوي هرگز نيافت
    دور نبود گر ز گنجي عز نيافت
  • آنکه او را هيچ در ده راه نيست
    مه دهي گر جويد او آگاه نيست
  • من که درد عشق در جان منست
    وي عجب اين درد درمان منست
  • در ميان اين و آن درمانده ام
    تا که جان دارم بجان درمانده ام
  • در ميان دين و دنيا مانده ام
    گه بمعني گه بدعوا مانده ام
  • يک کليچه يافت آن سگ در رهي
    ماه ديد از سوي ديگر ناگهي
  • در ميان راه حيران مانده
    گم شده نه اين و نه آن مانده
  • روي آن دارد که تو در راه بيم
    تا که جان داري چنان باشي مقيم
  • گر شود ظاهر چنين دردي که هست
    تا ابد بايد در آن ماتم نشست
  • با چنين دردي که در جان منست
    کي سماع و رقص درمان منست
  • زانکه روزي را که شب در پي بود
    لايق اين حرف هرگز کي بود