167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مصيبت نامه عطار

  • از زفان من بگو با کردگار
    کو فکندي در جهانم بي قرار
  • کردي آواره ز خان و مان مرا
    آتشي انداختي در جان مرا
  • آتش تو گرچه در جانم خوشست
    بر جگر بي آبيم زان آتشست
  • گفت اي شيخ آنچه گفتم بيشکي
    گر بگوئي بو که در گيرد يکي
  • رفت شبلي از برش گريان شده
    در تحير مانده سرگردان شده
  • چون برون رفت از در آن خانه زود
    دادش آواز از پس آن ديوانه زود
  • من نخواهم خواست از حق هيچ چيز
    زآنکه با او در نگيرد هيچ نيز
  • چون ز جان سير آيد او در درد کار
    گرسنه گردد بجانان بي قرار
  • گفت يارب آشکارا و نهان
    گرسنه تر هست از من در جهان
  • همچنان در دشت مي شد يک تنه
    پيشش آمد پير گرگي گرسنه
  • سير شد امشب شکم بي نان مرا
    نيست نان در خوردتر از جان مرا
  • اين دمم باگرگ کردي در جوال
    هين رهائي ده مرا زين بدفعال
  • خواجه در شهر ما ديوانه شد
    وز خرد يکبارگي بيگانه شد
  • بود پنجه سال تا ديوانه بود
    در زفان کودکان افسانه بود
  • پاي در مسجد نهاد آن سرفراز
    کان جوان را بود هنگام نماز
  • زانکه من در رفته ام بسيار هم
    کرده ام چون تو بسي اين کار هم
  • هم نمازي بودم و هم حق پرست
    تا ثريدي اين چنينم در شکست
  • پاي در نه زود تا دستت دهند
    نه بهر وقتي که پيوستت دهند
  • اي مفاتيح جهان در دست تو
    حامل عرشي و کرسي پست تو
  • ور عنان باد پيچي يک دمي
    کي نسيم خوش جهد در عالمي
  • من چو خود سرگشته کار خودم
    روز و شب در درد و تيمار خودم
  • تو برو کاين در ز من نگشايدت
    جز درون خويشتن نگشايدت
  • هر که رزاقي نديد از پيشگاه
    هست او در شرک نيست او مرد راه
  • کانکه او دارنده جان و جهانست
    گفت روزي همه در آسمانست
  • گفت دايم پاي در دامن ترا
    روزئي مي نايد از روزن ترا