167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • گفتم: هوس سوز در افتد به سرم
    اکنون باري ز سر درآمد سوزم
  • اي کاش سرم مي ببريدي هر دم
    تا بر زانو نهادمي در غم خويش
  • شمع آمد و گفت: دوربين بايد بود
    در زخم فراق انگبين بايد بود
  • مي خندم و باز آب حسرت در چشم
    يعني که چو جان دهي چنين بايد بود
  • شمع آمد و گفت: دائما در سفرم
    مي سوزم و مي گدازم و مي گذرم
  • بخت بد من چو رشته در کارم کرد
    بنگر که ازين رشته چه آيد به سرم
  • از بس که عسل بخوردم از بي خبري
    در من افتاد آتش و بسيار افتاد
  • شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت
    دورم همه در سوز مشوش بگذشت
  • گر آب ز سر در گذرد سهل بود
    اين است بلا کز سرم آتش بگذشت
  • شمع آمد و گفت: چون درآمد آتش
    سر در آتش چگونه باشم سرکش
  • هر اشک که بود با کنار آوردم
    يعني همه نقد در ميان خواهم داشت
  • شمع آمد و گفت: گه دلم مرده شود
    گه در سوزم عمر به سر برده شود
  • چون در دهن آب گرمم آيد بي دوست
    بر روي ز باد سردم افسرده شود
  • ناگفتنيي نگفته ام در همه عمر
    پس از چه سبب زبان من مي ببرند؟
  • پروانه به شمع گفت: اي در سر سوز
    هر لحظه مرا به شيوه ديگر سوز
  • هر لحظه سري دگر برآري در سوز
    اي شمع برو که سرسري مي سوزي
  • چون تو سر زندگي نداري اينجا
    در پاي تو مردم و شدم پيش از تو
  • کاتش بسرم چو اشک در پاي افتاد
    سر مي فکنندم که سر افکنده مباش
  • با اين همه گرچه نيست با جان بازي
    در عشق تو کس نيست به جانبازي من
  • پروانه به شمع گفت: غم بيشستي
    گر سوز من و تو را نه در پيشستي
  • گر چرخ فلک چو آسيا مي گردد
    غم نيست که ميخ آسيا در دل ماست
  • بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
    وز گوهر ماست اين عظمت در سر ما
  • شد در همه آفاق علم شيوه ما
    پر شد ز وجود تا عدم شيوه ما
  • در هشت بهشت بوي مشک افتادست
    زين رنگ که بر رگوي ما پيدا شد
  • صد در به اشارتي بسفتيم و شديم
    صد گل به عبارتي برفتيم و شديم