167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در درختان همچو نخل طور آتش در گرفت
    جامه فانوس شد ديوار بستان از خزان
  • چون سبکباري براقي نيست در راه طلب
    در بساط زندگاني هر چه داري برفشان
  • مي شوند از سادگي در بوته خجلت گلاب
    چون گل بي درد در باغ جهان خنديدگان
  • در شبستان لحد خواب فراغت مي کنند
    در دل شبها ز بيداري به خود پيچيدگان
  • مي شوند از لاغري در هفته اي پا در رکاب
    از فروغ عاريت چون ماه نوباليدگان
  • تير پاي آهنين در دامن عزلت کشيد
    در کشاکش با قد همچون کمان ما همچنان
  • نيست در وحدت سراي آفرينش ذره اي
    کز فروغ او ندارد آفتابي در ميان
  • ديده روشندلان بي پرده مي بيند لقا
    هست اگر در چشم ظاهربين نقابي در ميان
  • اول ما نيستي و آخر ما نيستي است
    هستي پا در رکاب ماست خوابي در ميان
  • حالت پوشيده احباب در بزم حضور
    مي شود ظاهر چو مي آيد کتابي در ميان
  • دانه در صحراي پر آتش پريشان کردن است
    در زمين شور، گوهر چون سحاب انداختن
  • پنجه خورشيد را در آستين دزديدن است
    عشق را در پرده ناموس پنهان ساختن
  • تخم رنجش در زمين دوستي پاشيدن است
    شکوه احباب را پوشيده در دل داشتن
  • در چنين عهدي که از روشندلان آثار نيست
    در بغل آيينه را مستور بايد داشتن
  • چشم او در روزگار خط قيامت مي کند
    در بهاران مست را معذور بايد داشتن
  • راز را در سينه دشوارست پنهان داشتن
    ورنه آسان است اخگر در گريبان داشتن
  • لرزش بيدل به جان در زير تيغ آبدار
    هست چون پاس نفس در آب حيوان داشتن
  • در تلاش اوج عزت هر که مي سوزد نفس
    سعي چون خورشيد دارد در زوال خويشتن
  • راستي در پله افتادگي دارد مرا
    مي روم در چاه دايم از عصاي خويشتن
  • در غريبي چاره گرد يتيمي چون کنم؟
    من که در دريا ندارم شستشوي خويشتن
  • در محبت راز سر پوشيده نتوان يافتن
    در قيامت نامه پيچيده نتوان يافتن
  • از رگ خامي اثر در باده جوشيده نيست
    خواب در چشم به خون غلطيده نتوان يافتن
  • در لب جان پرور جانان نمي ماند سخن
    در حجاب غيب هم پنهان نمي ماند سخن
  • در لباس عنبرين از معني رنگين، کند
    در نظرها جلوه سبزان ته گلگون سخن
  • جان پاکان در تن خاکي نمي گيرد قرار
    از گنهکاري است تن در گوشه زندان زدن