167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • هر چند که بي نفس زدن زنده نيم
    تا در نگري به يک نفس کشته شوم
  • شمع آتش را گفت که طبعي که تراست
    در شيب مرا مسوز چون بالا خواست
  • آتش گفتش که هست بالاي تو راست
    گر در شيبت بسوزم آن هم بالاست
  • با هر که درين واقعه فرياد کنم
    سر برد و آتشي نهد در دهنم
  • شمع آمد و گفت: من نيم عهد شکن
    يک ذره نبود بي وفايي در من
  • شمع آمد و گفت: مي بر افروزندم
    تا کشتن و سوختن در آموزندم
  • در واقعه خويش چو حلاجم من
    آويخته و سوخته و کشته زار
  • شمع آمد و گفت: کيست گمراه چو من
    در حلق طناب مانده ناگاه چو من
  • چون در سرم آتش است و بر پايم بند
    هرگز نبود کار مرا پاي و سري
  • چون در آتش تشنگيم مي نکشد
    زان مي گريم تا دهنم تر گردد
  • شمع آمد و گفت:جان غم کش دارم
    تن در آتش حال مشوش دارم
  • شمع آمد و گفت:رخت رفتن بستم
    در آتش سوزنده به جان پيوستم
  • شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم
    کافتاد ز خلق آتشي در فرقم
  • چون زار نسوزم و نگريم بر خويش
    آتش بر فرق و ريسمان در حلقم
  • تا در سر من نشست ناگه آتش
    گويي تو که دل بود که از من برخاست
  • شمع آمد و گفت:آمده ام شب پيماي
    تا بو که از آتش برهم در يکجاي
  • شمع آمد و گفت:آن عشقم همه شب
    در بوته امتحان عشقم همه شب
  • من هر ساعت سري دگر در بازم
    تو ره نبري به سر که يک سر داري
  • شمع آمد و گفت: بنده مي بايد بود
    در سوز ميان خنده مي بايد بود
  • سر مي ببرند هر زمانم در طشت
    پس مي گويند زنده مي بايد بود
  • شمع آمد و گفت: کار بايد کردن
    تا در آتش بر بفرازم گردن
  • شمع آمد و گفت: تا مرا يافته اند
    در تافتنم به جمع بشتافته اند
  • کمتر باشد ز ريسماني که مراست
    آن نيز در اندرون من بافته اند
  • هر لحظه رهي که مي روم چون خامم
    زان در آتش گرفته ام از سر باز
  • شمع آمد و گفت: در بلا بايد سوخت
    وز آتش سر بر سر پا بايد سوخت