نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
مختار نامه عطار
پس مي گريد جمله شب
در
غم صبح
برگريه او صبح خوشي مي خندد
در
خنده بي فايده او منگر
بنگر چه بلا بر سر او مي گذرد
اي آتش شمع سوز ناساز مشو
در
شمع سرافروز و سرافراز مشو
در
صحبت شهد خام بودي مي سوز
چون محرم او نيامدي سر مي زن
در
عشق تو عقل و سمع مي بايد باخت
مردانه ميان جمع مي بايد باخت
من غرقه خون چو لاله سير آبي
سر
در
آتش چو شمع مي بايد باخت
چون شمع ز سوختن دمي دم نزنم
تا دست
در
آن کمندپرخم نزنم
جانا من برخاسته دل شمع توام
گر بنشاني مرا بميرم
در
حال
در
اشک خود از فرقت آن يار که بود
غرقه شدم از گريه بسيار که بود
دل بي غم دلفروز نتوان آورد
جان
در
طلبش به سوز نتوان آورد
دي مي گفتم دست من و دامن او
چون خون من او بريخت
در
گردن او
سررشته بسي جسته و آخر چون شمع
سر رشته خود يافته
در
آتش باز
اي شمع!کسي که چون تو آغشته بود
در
علت و درد خويش سرگشته بود
اي شمع جهان فروز!
در
هر نفسي
از پرتو تو بسوخت پروانه بسي
چون شمع يک آغشته تنها بنماي
در
سوز به روز برده شب ها بنماي
گر مي گريم به زاري زار رواست
تا غسل کنم که کشتنم
در
پيش است
همچون موسي ز مادر افتاده جدا
وانگاه بمانده آتشي
در
دهنم
زين آتش تيز
در
عجب مانده ام
تا اشک چگونه مي نسوزد عجب است
شمع آمد و گفت: از تن سرکش خويش
سر مي بينم فکنده
در
مفرش خويش
از هستي خويش مانده ام
در
آتش
تا نکشندم ز آتش سوزان نرهم
شمع آمد و گفت:
در
دلم خون افتاد
کز پرده ز بيم سوز بيرون افتاد
شمع آمد و گفت: عزت من بنگر:
در
زير نهاده شمعدان طشتي زر
شمع آمد و گفت:
در
دلم خونم سوخت
کاتش همه شب درون و بيرونم سوخت
اي طرفه که آتشي که
در
سر دارم
چون آب ز سرگذشت افزونم سوخت
شمع آمد و گفت:هر زمان چون قلمم
گاز از سرکين سرافکند
در
قدمم
صفحه قبل
1
...
3736
3737
3738
3739
3740
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن