167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • پس مي گريد جمله شب در غم صبح
    برگريه او صبح خوشي مي خندد
  • در خنده بي فايده او منگر
    بنگر چه بلا بر سر او مي گذرد
  • اي آتش شمع سوز ناساز مشو
    در شمع سرافروز و سرافراز مشو
  • در صحبت شهد خام بودي مي سوز
    چون محرم او نيامدي سر مي زن
  • در عشق تو عقل و سمع مي بايد باخت
    مردانه ميان جمع مي بايد باخت
  • من غرقه خون چو لاله سير آبي
    سر در آتش چو شمع مي بايد باخت
  • چون شمع ز سوختن دمي دم نزنم
    تا دست در آن کمندپرخم نزنم
  • جانا من برخاسته دل شمع توام
    گر بنشاني مرا بميرم در حال
  • در اشک خود از فرقت آن يار که بود
    غرقه شدم از گريه بسيار که بود
  • دل بي غم دلفروز نتوان آورد
    جان در طلبش به سوز نتوان آورد
  • دي مي گفتم دست من و دامن او
    چون خون من او بريخت در گردن او
  • سررشته بسي جسته و آخر چون شمع
    سر رشته خود يافته در آتش باز
  • اي شمع!کسي که چون تو آغشته بود
    در علت و درد خويش سرگشته بود
  • اي شمع جهان فروز! در هر نفسي
    از پرتو تو بسوخت پروانه بسي
  • چون شمع يک آغشته تنها بنماي
    در سوز به روز برده شب ها بنماي
  • گر مي گريم به زاري زار رواست
    تا غسل کنم که کشتنم در پيش است
  • همچون موسي ز مادر افتاده جدا
    وانگاه بمانده آتشي در دهنم
  • زين آتش تيز در عجب مانده ام
    تا اشک چگونه مي نسوزد عجب است
  • شمع آمد و گفت: از تن سرکش خويش
    سر مي بينم فکنده در مفرش خويش
  • از هستي خويش مانده ام در آتش
    تا نکشندم ز آتش سوزان نرهم
  • شمع آمد و گفت:در دلم خون افتاد
    کز پرده ز بيم سوز بيرون افتاد
  • شمع آمد و گفت: عزت من بنگر:
    در زير نهاده شمعدان طشتي زر
  • شمع آمد و گفت:در دلم خونم سوخت
    کاتش همه شب درون و بيرونم سوخت
  • اي طرفه که آتشي که در سر دارم
    چون آب ز سرگذشت افزونم سوخت
  • شمع آمد و گفت:هر زمان چون قلمم
    گاز از سرکين سرافکند در قدمم