نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.17 ثانیه یافت شد.
مختار نامه عطار
تا هيچ چو شمعت سرو کار خويش است
گردن زدني بهر سرت
در
پيش است
سر
در
ره عشق باز زيرا که چو شمع
تا خواهد بود يک سرت سوختني است
تا تو به بلاي عشق تن
در
ندهي
هرگز نرسي به وصل آن سروسهي
مي سوز چو شمع و صبر مي کن
در
سوز
آخر چو بسوزي برهي يا نرهي
چون شمع به يک نفس فرو مرده مباش
در
کوي هوس عمر بسر برده مباش
در
عشق چو شمع با خطر نتوان زيست
چون شمع شدي نيز به سر نتوان زيست
در
عشق چو شمع سوز بايد آورد
پس روي به دلفروز بايد آورد
در
گريه و سوز و سر بريدن باري
با شمع شبي به روز بايد آورد
شايد که ببرند زبانش که به قطع
تا
در
دهن گاز نشد راز نگفت
بس شب که چو شمع با سحر بايد برد
در
هر نفسي سوز دگر بايد برد
گفتم:شمعا!چون همه شب
در
کاري
از گرمي کار و بار برگي داري
در
سوختن و بريدن افکندي سر
با خويش همانا که سري داشته اي
چون شمع دمي نبود خشنود از خويش
در
سوز برآورد بسي دود از خويش
شمع از
در
جمع چون درآمد حالي
گفتم که ترا کار برآمد حالي
گر آتش سوزنده
در
افتاد به تو
شکر ايزد را کان به سرآمد حالي
اين طرفه که
در
مغز وي افتاد آتش
روغن همه از پوست برون مي آيد
اي شمع!تويي علي اليقين دشمن تو
خود را کشتي خون تو
در
گردن تو
اي شمع! چو از آتش افسر کردي
تا دست به گردن بلا
در
کردي
اي شمع! چو توهيچ کس آشفته نديد
در
سوز يکي مست جگر تفته نديد
هرگز چشمي
در
همه آفاق چو تو
يک سوخته ز سر برون رفته نديد
اي شمع! مگر چنان گمانت افتادست
کاتش ز زبان
در
دل و جانت افتادست
هر دم گويي
در
دلم آتش افتاد
اين چه سخني است کز زبانت افتادست
اي شمع! بلا
در
تو اثر خواهد کرد
و اشکت همه دامن توتر خواهد کرد
در
شمع نگاه کن که جان مي سوزد
وز آتش دل همه جهان مي سوزد
شمع است که همچو سرکشي مي خندد
وز بي خبري
در
آتشي مي خندد
صفحه قبل
1
...
3735
3736
3737
3738
3739
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن