167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • با عشق تو جان خويش در خواهم باخت
    با گريه بهم خون جگر خواهم باخت
  • تا چند ز سوداي تو در سوز و گداز
    چون شمع آرم به روز شبهاي دراز
  • خوني که ز تو در جگرم مي گردد
    مي جوشد و گرد نظرم مي گردد
  • جان پيش رخت نثار خواهم آورد
    دل در غمت استوار خواهم آورد
  • چون شمع سري هزار خواهم آورد
    پيشت همه در کنار خواهم آورد
  • در عشق تو از نفع و ضرر ننديشم
    چون شمع ز سوز پا و سر ننديشم
  • گر چون شمعم پاي بر آتش چه عجب
    زيرا که چو شمع سر در آتش دارم
  • چون شمع اگر زار بگريم بر خويش
    در حال سر اندر قدمم اندازي
  • تا ديده ام از دور ترا شمع توام
    زان در دهن آب گرمم آمد بي تو
  • در راه غم تو جسم و جوهر بنماند
    ره محو شد و رهرو و رهبر بنماند
  • من چون شمعم که در فراق رخ يار
    شب مي سوزم به روز مي ميرم زار
  • دل در غم عشق دلفروزم همه شب
    وز آتش دل ميان سوزم همه شب
  • تا آتش عشق او برافروخت مرا
    در اشک چو شمع غرقه مي سوخت مرا
  • با دل گفتم که راه دلبر گيرم
    چون راه به پاي شد ز سر در گيرم
  • واکنون که چو شمع ره به پاي آوردم
    در سوز بمردم چه ره از سر گيرم؟
  • شمعم که غذاي من ز من خواهد بود
    در چنبر حلق من رسن خواهد بود
  • شمعم که چنين زار و نزار آمده ام
    در سوختن و گريه زار آمده ام
  • گر مي سوزم مرا مکن چندين عيب
    کاتش دارم چو شمع دايم در جيب
  • چون شمع تني سوخته جاني خسته
    اميد گسسته اشک در پيوسته
  • نايافته نور صدق يک دم چون شمع
    گم کرده سررشته در آتش چون شمع
  • در خفيه بسوختم بسي بي آتش
    هرگز که چنين سوخت کسي بي آتش
  • آن مي خواهم چو شمع در عمر دراز
    کز سينه برآرم نفسي بي آتش
  • پيوسته ز عشق جان و تن مي سوزم
    در درد فراق خويشتن مي سوزم
  • در سوز مصيبت فراق تو چو شمع
    بر خويش گريستن خوشم مي آيد
  • در عشق کسي درست آيد که چو شمع
    از پاي درآمد و به سر بيرون شد