نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
مختار نامه عطار
در
روي همه زمين نمي يابم باز
خاکي که برو سير فرو گريم من
گفتا که چو آب چشم داري بسيار،
در
آب گذار چشم، درمان اينست
اي عشق توأم
در
تک و تاب افکنده
سوداي توأم بي خور و خواب افکنده
بي روي تو
در
مردمک ديده من
خون ريزش را سپر بر آب افکنده
دردي که ز تو
در
دلم آرام گرفت
پرداخته کي شود به صد دريا اشک
چون درد دلم تو مي پسندي بسيار
تن
در
دادم به دردمندي بسيار
تا جان دارم حلق من و خنجر تو
با جان چکنم گر نکنم
در
سر تو
مي آيم و همچو ابر مي ريزم اشک
تا آب زنم به اشک خاک
در
تو
چون چشم به يار سيم تن مي افتد
خون
در
دل و چشم ممتحن مي افتد
زان روي که
در
روي تو چشمم نگريست
از گريه من مردم چشمم بنزيست
آن ماه، مرا چو خاک
در
کوي افکند
و اندر طلب خودم به هر سوي افکند
هر چند کنار من چو درياست ز اشک
در
شيوه عشق تو، نيم تردامن
اول دل من، عشق رخت
در
جان داشت
چون پيدا شد مي نتوان پنهان داشت
آن رفت که
در
ديده همي گشتم اشک
کامروز به زور باز مي نتوان داشت
اي کاش هر آن اشک که
در
فرقت تو،
من مي ريزم، هزار دريا بودي
خوني که من از ديده به
در
مي ريزم
هر دم به مصيبتي دگر مي ريزم
در
ماتم درد تو بسي خون بگريست
هم درد تواش بکشت و درمانش نبود
اي ساقي جان فروز!
در
ده جامي
تا سير بگريم که دلم پر خونست
چون با غم تو دل مرا تاب نماند
در
ديده خون فشان من خواب نماند
اي ساقي درد درد بر جانم ريز
تا خون گريم که
در
جگر آب نماند
دردا که دلم بوي دوايي نشنود
در
وادي عشق مرحبايي نشنود
گر دل گويم به منتهايي نرسيد
پوسيد به درد و
در
دوايي نرسيد
دردا که دلم سايه اقبال نديد
در
حلق بجز حلقه اشکال نديد
تا خرقه سروري ز سر بفکنديم
خود را ز نظر چو خاک
در
بفکنديم
تا آخر کار
در
پس پرده عجز
چون پير زنان نشسته ام زارگري
صفحه قبل
1
...
3718
3719
3720
3721
3722
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن