167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نظر واکرده ام در وحشت آباد پريشاني
    بنات النعش آيد در نظر چون عقد پروينم
  • اشک در ديده غم ديده نگيرد آرام
    دانه در تابه تفسيده نگيرد آرام
  • بخيه مهر لب خوناب نگردد در زخم
    شکوه در خاطر رنجيده نگيرد آرام
  • دل بيتاب در آن زلف نياسود دمي
    دوربين در ره خوابيده نگيرد آرام
  • جسم در دامن جان بيهده آويخته است
    سيل در گوشه ويرانه نگيرد آرام
  • بس که در ميکده خورشيد عذاران فرشند
    آب در ديده پيمانه نگيرد آرام
  • عاجزم در گره خويش گشودن صائب
    من که نقب از مژه در سينه خارا زده ام
  • مي گزم در حرم وصل ز محرومي دست
    خشک در بحر چو سرپنجه مرجان شده ام
  • فيض در بيخبري بود چو هشيار شدم
    صرفه در خواب گران بود چو بيدار شدم
  • چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟
    در سر افتاده چو خورشيد هواي سفرم
  • چند در شعر کنم عمر گرامي را صرف؟
    چند ازين گوهر ناياب در آب اندازم
  • آب در ديده آتش ز ترحم گردد
    صائب آن شمع اگر شعله زند در بالم
  • مطلب روي زمين در ته دامان شب است
    نزنم دست در آن زلف چليپا چه کنم
  • هست در گوشه نشيني دل جمعي گرهست
    در خم مي نگريزم چو فلاطون چه کنم؟
  • داغ سوداي ترا در دل سي پاره خود
    چون شب قدر نهان در رمضان ساخته ايم
  • خيمه در مصر چو پيراهن يوسف زده ايم
    جلوه ها در نظر مردم کنعان داريم
  • مرا چون صورت ديوار در بهشت افکند
    به گل زدن در گفت و شنود ازين مردم
  • دل گرفته من چون ز باغ بگشايد
    که در گشودن در روي باغبان ديدم
  • ز جوش عشق تو ميخانه در بغل دارم
    بهشتي از دل ديوانه در بغل دارم
  • غم جهان نتواند به گرد من گرديد
    که شيشه در کف و پيمانه در بغل دارم
  • در انتظار بهارند اهل ظاهر و من
    بهاري از دل ديوانه در بغل دارم
  • به فکر سنگدلان در نماز مشغولم
    درون کعبه صنمخانه در بغل دارم
  • نمانده است مرا در بساط جز آهي
    هزار دشمن و يک تير در کمان دارم
  • مدار رزق به اقبال قسمت است که من
    در آستين شکر و زهر در دهن دارم
  • چنين که در رگ من ريشه کرده خاميها
    در آفتاب قيامت نمي رسد ثمرم