167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مختار نامه عطار

  • از بس که در آثار نمي بينم من
    جز پرده پندار، نمي بينم من
  • از بس که به قعر نيستي در رفتم
    گم گشتم و ديار نمي بينم من
  • چندان که به سر کار در مي نگرم
    مانند خيال بازيم مي آيد
  • زان روز که در صدر خودي بنشستم
    تا بنشستم به بيخودي پيوستم
  • اين بيخوديي که من در آن افتادم
    شرحش بدهم که از چسان افتادم
  • خورشيد بتافت سايه ديدم خود را
    برخاستم و در آن ميان افتادم
  • آنها که در اين پرده سرايند پديد
    از پرده برون همي نمايند پديد
  • چون تفرقه در بقاي ما خواهد بود
    جمعيت ما فناي ما خواهد بود
  • آن را که درين دايره جاني عجب است
    در نقطه فقر بي نشاني عجب است
  • هر گه که بدان بحر محقق برسي
    در حال به گرداب اناالحق برسي
  • گر در همه مي روي قدم محکم دار
    تا گر همه اي به هيچ مطلق برسي
  • فاني شده، تا بود، مشوش نشود
    باقي به وجود جز در آتش نرود
  • اي دل همگي خويش در جانان باز
    هر چيز که آن خوشترت آيد آن باز
  • در ششدر عشق چون زنان حيله مجوي
    مردانه درا و همچو مردان، جان باز
  • از خويش چو در هستي او گم گردي
    پيش نظرت همه جهان او گيرد
  • مرد آن باشد که هر نفس پاک تر است
    در باختن وجود بيباک تر است
  • گر هر دو جهان به طبع تو خاک شوند
    کفرست که در ميانه بيني خود را
  • چون بيخودي ست اصل هر چيز که هست
    تو کي يابي چو در خودي جوئي باز
  • گر تو بر او ز تنگ دستي آئي
    در دايره خويش پرستي آئي
  • گر از همگي خويشتن فرد شوي
    در کعبه جان محرم اين درد شوي
  • ان را که نظر در آن جهان بايد کرد
    پرواز وراي آسمان بايد کرد
  • هر گاه که دولتي بدو آرد روي
    در حال ز خويشتن نهان بايد کرد
  • تا کي باشي بي سر و بن، هيچ مباش
    خاموشي جوي و در سخن، هيچ مباش
  • در قرب تو گر هست دل ديوانه ست
    جان را طمع وصال تو افسانه ست
  • در عشق تو سودا وجنون بنهاديم
    وز ديده و دل آتش و خون بنهاديم