167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

خسرو نامه عطار

  • بمردي گويي آن ساعت که زادي
    شب آمد بر در آن بامدادي
  • گرفتار آمدي در بند تن تو
    زجان دادن بترس اي جان من تو
  • چو هستي لشکري کم گير بنگاه
    که آدم هست سر خيل تو در راه
  • پشيماني ندارد سود در خاک
    چو زهرت کشت چه حاصل ز ترياک
  • تو در دنيا که جاي رنج و بارست
    اگر صد کار داري هيچ کارست
  • ترا چاهي قوي افتاده در راه
    که آن دنياست و گنبدداردان چاه
  • چو گنبد در درون چاه باشد
    پس اين گنبد چرا برماه باشد
  • بمويي گر بدنيا بسته باشي
    چو مردي در غم پيوسته باشي
  • چو در جنبش فتاداين آتشين صحن
    فغان برخاست از مرغان خوش لحن
  • زني را در وفا اين بود کردار
    تو چون او باش اگر هستي وفادار
  • دگر ره ماتمي از سر گرفتند
    دگر ره بانگ وزاري در گرفتند
  • چو آمد خاک را آن گنج در خور
    ز چندان رنج بودش خاک برسر
  • کنونم زندگاني رخت بر بست
    بسوي خاک رفتم باد در دست
  • مرا در پيش کاري بس شگرفست
    که راه من بدين درياي ژرفست
  • همه اندام او از هم فروشد
    برآمد جان و دل در غم فروشد
  • چو در خاکش نهادند آب بردش
    بزرگي رفت و خاکي کرد خردش
  • بسي جا ساخت، جاي او زمين بود
    بسي در تاخت و انجامش همين بود
  • نه از اول بود پيشان پديدش
    نه در آخر بود پايان پديدش
  • فلک چون بي سروبن ديد اين راه
    سرش در گشت و پي گم کرد آنگاه
  • چو در هر خانه يي بيني شه انگيز
    چرا شطرنج ميبازي فرو ريز
  • سرافرازي مکن چندين که ناگاه
    بزاري سر نگون ماني تو در چاه
  • اگر در ميکشيد اين پوست از تو
    چه ماند گلخني اي دوست از تو
  • هر آن نعمت که در روي زمينست
    نجاست ميشود از تو يقينست
  • نداري در همه عالم کسي تو
    چرا برخود نمي گريي بسي تو
  • اگر صد آشنا در خانه داري
    چو ميميري همه بيگانه داري