167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

خسرو نامه عطار

  • نشست آن شه پگاه از خون برش تر
    که تاهرمز کي آيد از درش در
  • چو قرص تيغزن بگشاد بازو
    چو پر آتش تنوري، در ترازو
  • بنرمي حلقه برسندان در زد
    چو کس پاسخ ندادش سخت تر زد
  • زماني در زدن را باز ميداد
    زماني از برون آواز ميداد
  • چو پاسخ يافت از زن مرد در زن
    بجست از جاي چون ارزن زدر زن
  • گهي در تاب شد چون شير از تف
    گهي چون شير ميريخت از لبش کف
  • دلش را زو کلوخي بود در راه
    که آبي بر کلوخش ريخت ناگاه
  • مگر سنگيش ازو در کفش افتاد
    که شد همچون کلوخي کفشش از ياد
  • مرا زين کفشگر رويي بنفشست
    که کافر نعمت و کافر در فشست
  • کرا افتاد هرگز در جهان اين
    زهي کار جهان، کار جهان بين
  • سخن جز بر مذاق او نگفتم
    بسالي در فراق او نخفتم
  • برآوردي فغان از دل بزاري
    مرا از در برون راندي بخواري
  • و گر استادمي از دور بر راه
    چو چشم او در افتادي بدرگاه
  • اگر ديدي مرا در جاي خالي
    بگردانيدي از من روي حالي
  • دريغا گر کسم آگاه کردي
    سپه در حال عزم راه کردي
  • درين معني مرا اول گنه بود
    که او در شهر همچون خاک ره بود
  • شد القصه ازين غصه شب و روز
    چو شمعي اشک ميباريد در سوز
  • بشب در يکزمان خوابش نبودي
    بجز خون بر جگر آبش نبودي
  • چنين گفت آنکه استاد جهان بود
    که در باب سخن صاحبقران بود
  • چو در برداشت چون گل دلستاني
    نکردي ياد از حسنا زماني
  • چو گل باشد، که، از حسنا کند ياد
    چو در باشد، که از مينا کند ياد
  • دل حسنا زگل در جوش افتاد
    گهي بر خاست و گه مدهوش افتاد
  • کسي داند که رشک آدمي چيست
    که او در رشک روزي تا بشب زيست
  • در آن نامه نوشت از حال هرمز
    که اين برنا يکي شاهست کربز
  • چنين شاهيست گفتم با تو حالش
    از ان گلرخ چنين شد در جوالش