167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

الهي نامه عطار

  • چو اينجا ديدمش ماندم در اين سوز
    کز اينجا چون رود آنجا بسه روز
  • چو ميغ آورد در هندوستانش
    شدم آنجا و کردم قبض جانش
  • همي از نقطه تقدير اول
    نگه ميکن مشو در کار احول
  • چو مشرک بود هر کو در دوئي بود
    بلاي ما مني بود و توئي بود
  • چه داني تو که مردان در چه دردند
    ولي دانند درد آنها که مردند
  • چنين نقل درست آمد در اخبار
    که هر روزي که صبح آيد پديدار
  • اگر عاشق بماند زنده روزي
    بود چون شمع در اشکي و سوزي
  • اگر معشوق يابد عاشق زار
    در آن دم گم شود کآيد پديدار
  • کرا صرافي آن نقد باشد
    که وجدش در حقيقت و قد باشد
  • چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت
    در آمد فخر گرگاني بخدمت
  • زبان در مدحت او گوش مي داشت
    که آن شه نيز بس نيکوش مي داشت
  • دو زلفش چون دو ماهي بود مشکين
    چه مي گويم دو هندو بود در چين
  • نشسته بود شادان فخر آن روز
    در آمد آن غلام عالم افروز
  • کمند زلف بر خاک او فکنده
    بلب شوري در افلاک او فکنده
  • ولي زهره نبود از بيم شاهش
    که در چشم آورد روي چو ماهش
  • در آن مجلس ز مي وز عشق دلدار
    بفخر اندر دو مستي شد پديدار
  • ميان سوز در شوريده جمعي
    نگه مي داشت خود را همچو شمعي
  • چو شه آن فخر گرگان را چنان ديد
    دلش با عشق و آتش در ميان ديد
  • غلام خود بدو بخشيد در حال
    سخنور گشت از شادي آن لال
  • و گر کرده بود از دل فراموش
    دگر از غيرت آيد خونش در جوش
  • در آن سردابه تختي بود زيبا
    بر او نه دست جامه جمله ديبا
  • غلام مست را در پيش آن جمع
    بخوابانيد آنجا با دو سه شمع
  • به مي چون شاه ديگر روز بنشست
    در آمد فخر و خدمت را کمر بست
  • بزرگان در سخن لب بر گشادند
    کليد آنگاه پيش شه نهادند
  • بآخر چون در سردابه بگشاد
    ز هر چشمي بسي خونابه بگشاد