167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در فرقت و پيوند دو بيتي مي گو
    در عين غزل چند دو بيتي مي گو
  • عشقست که کيمياي شرقست در او
    ابريست که صد هزار برقست در او
  • در باطن من ز فر او دريائيست
    کاين جمله کاينات غرقست در او
  • در رو تو درين عشق، اگر جويايي
    در بحر دل آن چه باشي اندر لب جو
  • اي در طلب گره گشائي مرده
    در وصل بزاده وز جدائي مرده
  • اي در لب بحر تشنه در خواب شده
    و اندر سر گنج از گدائي مرده
  • در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ
    اندر زد چنگ در من بيچاره
  • در راه يگانگي چه طاعت چه گناه
    در کوي خرابات چه درويش چه شاه
  • در بندگيت حلقه بگوشم اي شاه
    در چاکريت به جان بکوشم اي شاه
  • از خنده برق ابر در گريه شده
    وز گريه ابر باغ در خنده شده
  • اکنون بگشا در وفا گفت خموش
    ديوانه کسي رها کند در خانه
  • آني تو که در صومعه مستم داري
    در کعبه نشسته بت پرستم داري
  • اي چون علم بلند در صحرائي
    وي چون شکر شگرف در حلوائي
  • اي چون علم سپيد در صحرائي
    اي رحمت در رسيده از بالائي
  • اي داده مرا به خواب در بيداري
    آسان شده در دلم همه دشواري
  • زين دام برون جه و در آن دام درآي
    از در اگرت براند از بام درآي
  • در طالع خود ز زهره سوري داري
    در سينه چو داود زبوري داري
  • تا در طلب گوهر کاني کاني
    تا در هوس لقمه ناني ناني
  • دانم که در آتشي و بگذاشتمت
    باشد که در اين واقعه استاد شوي
  • خواهي که در اين زمانه فردي گردي
    يا در ره دين صاحب دردي گردي
  • در چشم منست اين زمان ناز کسي
    در گوش منست اين دم آواز کسي
  • در چشم مني و گرنه بينا کيمي
    در مغز مني و گرنه شيدا کيمي
  • در دل نگذشت کز دلم بگذاري
    يا رخت فتاده در گلم بگذاري
  • در دل نگذارمت که افگار شوي
    در ديده ندارمت که بس خار شوي
  • در عالم حسن اينت سلطان که توئي
    در خطه لطف شهره برهان که توئي
  • در عشق تو خون ديده باريد بسي
    جان در تن من ز غم بناليد بسي
  • در عشق تو خون ديده باريد بسي
    جان در تن من ز غم بناليد بسي
  • در عشق موافقت بود چون جاني
    در مذهب هر ظريف معني داني
  • داغ مهرت اگر نه در جان بودي
    در عشق تو جان بدادن آسان بودي
  • ديوان ناصر خسرو

  • در بند مدارا کن و دربند ميان را
    در بند مکن خيره طلب ملکت دارا
  • گر من در اين سراي نبينم در آن سراي
    امروز جاي خويش، چه بايد بصر مرا؟
  • شايد اگر نيست بر در ملکي
    جز به در کردگار بار مرا
  • من آنم که در پاي خوگان نريزم
    مر اين قيمتي در لفظ دري را
  • چو با عدل در صدر خواهي نشسته
    نشانده در انگشتري مشتري را
  • بر قول ار به جمله گوا يابي
    در امهات و زاتش و در آبا
  • اينجاست به يمگان تو را دبستان
    در بلخ مجويش نه در بخارا
  • مکر تو صعب است که مردم ز تو
    هست در آرام تو خود در شتاب
  • آب چاهيت بسي خوشتر در خانه خويش
    زانکه در شهر کسان گرم گهان پست و جلاب
  • نيست ز ما ايمن نخچير و شير
    در که و نه مرغ که آن در هواست
  • آتش در سنگ به بيگار توست
    آب به بيگار تو در آسياست
  • با همه کم بيش که در عالم است
    عدل نگوئي که در اين جا کجاست؟
  • همچنان چون گفت مي گويد سخن
    ديو در عزي و لات و در منات
  • پازهر اژدهاست خرد سوي هوشيار
    در خورد مکر نيست نه نيز از در دهاست
  • انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
    تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
  • در فردوس به انگشتک طاعت زن
    بر مزن مشت معاصي به در دوزخ
  • در دست شه اينها سپرغمند کماهي
    در پيش خر آنها چو گياهند و غذااند
  • دانند که در عالم دين شهره لوائي است
    پنهان شده در سايه اين شهره لوااند
  • مکين است دين و قران در دل من
    همين بود در دل مکين محمد
  • بيد با باد به صلح آيد در بستان
    لاله با نرگس در بوس و کنار آيد
  • در اين سراي ببيند چو اندرو آمد
    که اين سراي ز مرگي در دگر دارد