نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
مي رفت جان از ديدنش، او ديد و گفت، اي بيوفا
من حاضر و تو مي روي، شرمنده
در
تن باز شد
من خود ز بس بي طاقتي مي خواهم از تو خنده اي
ليکن تو خنده من بکن
در
گردن عناب خود
سيمين تن و خارا دلي، گر گفتنم يارا بود
گر بت نه اي، کي
در
بشر تن سيم و دل خارا بود؟
آرام جان مي رود، دل را صبوري چون بود
آن کس شناسد حال من کو هم چو من
در
خون بود
او
در
ره و بر من ستم، کاي من هلاک آن قدم
ور خود نخواهد کشتنم، هيچش مگو تا مي رود
اي دل، اگر افتد ترا ناگه بر آن مهر و نظر
در
زلف او مسکن مکن کان سر به سودا مي کشد
عشق کهنه نو شد، اي دل، شغل غم نو کن که باز
فتنه
در
جان هم بدانسان کارفرما شد که بود
حلقه زلف تو دارد هر شبي
در
گوش دل
گر چه او را حلقه اي از ماه و پروين کرده اند
اي نصيحت گو، برو، از من چه مي خواهي که نيست
در
من اين مذهب که روزي شيخ باشم يا مريد
کج است تير مژه، راست مي زني به دل من
که تير کج چو به آتش رسد به تاب
در
آيد
تو مي رو مست و غلتان، کو هزاران توبه باطل شو
چه غم دارد ازان شاهد که زاهد
در
گناه افتد؟
بيچاره اي از دست شد، آخر چه کم گردد ز تو؟
گر بازگويي، اي باد صبا،
در
حضرت يار اين قدر
چون نيست صبر از روي تو، هر ساعتي بر بوي تو
چون سگ دوم
در
کوي تو، گر چه نخواني، اي پسر
مست و خراب شو روان پاي به هر طرف فگن
ديده که خاک شد به ره،
در
ته پا شود مگر
گر به پند از فسق باز آيي چو خسرو، اي حکيم
در
جنب سر شستنت بايد، چه دريا و چه خور!
تا از تو دلبر مانده ام بي خواب و بي خور مانده ام
چون
در
غمت درمانده ام، درمانده را فريادرس
گفته به وعده گه گهي يک شب از آن تو شوم
روز گذشته
در
ميان، يک دو سه چار و پنج و شش
پيش
در
تو هر نفس از هوس دهان تو
بوسه زنم بر آستان، يک دو سه چار و پنج و شش
سر خود گير و رو، اي جان دل برداشته، از تن
که اين سر خاک خواهد گشت
در
کويي که من دانم
تويي
در
پيش من يا خود مه و پروين نمي دانم
شب قدر من است امشب که قدر اين نمي دانم
روي
در
باغ و مي گويي که گل بين چون منم عاشق
همين روي تو مي بينم، گل و نسرين نمي دانم
مژه
در
چشم من شد خار و خواب از ديده رفت، اکنون
مگر کاين رخنه پر فتنه را از خار بربندم
مرا تا داده اي رخصت که گه گه مي گذر
در
ره
چنانم کشتي از شادي که ره رفتن نمي دانم
با او بدم شب وين زمان
در
خود گمم، يعني دلا
من آن گدايي ام که شب بر خوان سلطان بوده ام
خسرو همه تن موي شد
در
آرزوي روي تو
يک مويت از سر کم شود، اين را به جاي او کنم
در
جانم از غم خرمني، صد پاره گشتم دامني
من بنده ام بي جان تني تا بر تو، اي جان، کي رسم؟
گفتي که چشم از لعل من بردار و بر رويم فگن
چشمم به خون پرورده است،
در
دامنش از خون کشم
هر سو به جست و جوي او چون آب مي گردم روان
در
پاي آن سرو سهي هر جا که يابم، اوفتم
يک سر مو ز خط خود از پي کشتنم بکش
تا به عوض به جاي او اين تن زار
در
کشم
تو گل و باغ بين که من
در
ته چاه محنتت
تو مي لعل خور که من بر سر تابه ماهيم
سي و هشت عمر
در
شش پنج غم شد سر به سر
شادمان زين عمر روزي پنج يا شش بوده ايم
چه وقت بود که افتاد به تو آم سر و کار
که کار سر شد و
در
سر نمي شود کارم
اي خوش آن وقتي که اوخوش خوش رود
در
خواب و من
پيش چشم و زلف او شرح جدايي ها کنم
تو
در
دل شستي و جان اين سخن گفت و برون آمد
«مبارک باد خصم خانه را منزل که من جستم »
رقيبا، تيغ ميراني و
در
جان مي کني رخنه
تو اين را زخم مي گويي و ما را فتح باب است اين
همه کس را ز ياد دوستان
در
دل نشاط آيد
مرا جان مي رود بيرون، ندانم تا چه ياد است اين؟
مبين عار، ار به گريه ريخت مردم ديده
در
پايت
که از خون دلش پرورد و طفل خانه زاد است اين
مرا دردي ست اندر جان که هم با جان رود بيرون
دگر درد آنکه همدردي نيابم، وه چه
در
دست اين
چه آيم
در
چمن، اي باغبان، کان گل که هست آنجا
به ديده مي نمايم دل، به من گويد که خارست اين
مرا
در
باغ مي خواني، مگر آگه نه اي از خود؟
رها کن تا ترا ببينم، چه جاي لاله و نسرن
ببر از من همه اسباب هستي جز وفاي خود
که آن
در
خاک خواهد رفت، دور از روي تو با من
بر جان من آخر هنوز، از چيست، بر آمد گره؟
بس نيست اين کان زلف زد چندين گره
در
کار من
غمهاست
در
هر دل ز تو، هر يک به ديگر چاشني
ما نيز گرم ذوق غم با هر يکي انباز کن
خسرو، تو بر وي کي رسي، ليکن به کويش کن گذر
در
خاک با هر ذره اي بنشين، بيان راز کن
گم کرد، جانا، بر درت، هم جان و هم دل چاکرت
در
گيسوي غدر آورت، اين را بجو، آن را ببيبن
بي تو دو چشم چار شد، خاک
در
تو سرمه ام
سرمه گر از تو بايدم، خاک به هر چهار من
دل
در
آن زلف است، عذرش مشنو، اي باد صبا
مو به موي او به خود پيوند و بند او ببين
زينسان که بر هر موي تو از نفس خود
در
غيرتم
آنجا که گستاخي ست اين باد صبا را هر زمان
در
باغ هر کس از گلي مست و من شوريده را
ديده به سوي سرو و گل اندر دل شيدا همان
از بهر جاني
در
رخت، کي گويم اين کز جور بس؟
مي کن تو تا من مي کشم جور پياپي همچنين
صفحه قبل
1
...
3242
3243
3244
3245
3246
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن