نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
لايق اين کفر نادر
در
جهان زنار کو
هر زمان چون مست گردد از نسيم خمر جان
تا
در
خمخانه مي تازد وليکن بار کو
کبر عاشق بوي کن کان خود به معني خاکيي است
در
چنان دريا تکبر يا که ننگ و عار کو
کعبه جان ها نه آن کعبه که چون آن جا رسي
در
شب تاريک گويي شمع يا مهتاب کو
در
ميان باغ حسنش مي پر اي مرغ ضمير
کايمن آباد است آن جا دام يا مضراب کو
چون ميت پردل کند
در
بحر دل غوطي خوري
اين ترانه مي زني کاين بحر را پاياب کو
گر تو ترک پخته گويي خام مسکر باشدت
پس تو را
در
جام سر آثار و بوي خام کو
اي ز رويت تافته
در
هر زماني نور نو
وي ز نورت نقش بسته هر زماني حور نو
همه امروز چنانيم که سر از پاي ندانيم
همه تا حلق درآييم و
در
اين حلقه نشست او
چو درآمد آن سمن بر
در
خانه بسته بهتر
که پرير کرد حيله ز ميان ما بجست او
نه غم و نه غم پرستم ز غم زمانه رستم
که حريف او شدستم که
در
ستم ببست او
خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
برهد از خر تن
در
سفر مصدر او
مي رود شمس و قمر هر شب
در
گور غروب
مي دهدشان فر نو شعشعه گوهر او
در
چنين مزبله جان را دو هزاران باغ است
پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او
آنک خون را چو مي ناب غذاي جان کرد
بنگر
در
تن پرنور و رخ احمر او
به يکي نقش بر اين خاک و بر آن نقش دگر
در
بهشت ابدي و شکرستان من و تو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است
در
خزان گر برود رونق بستان تو مرو
شکر آن بهره که ما يافته ايم از
در
فضل
فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو
هر ضميري که
در
او آن شه تشريف دهد
هر سوي باغ بود هر طرفي مجلس و طو
او مگر صورت عشق است و نماند به بشر
خسروان بر
در
او گشته اياز و قتلو
اي نشسته تو
در
اين خانه پرنقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
عسلي جوشد از آن خم که نه
در
شش جهت است
پنج انگشت بليسند کنون هر شش از او
شمس تبريز که جان
در
هوس او بگريست
گشت زيبا و دلارام و لطيف و کش از او
مست ديدي که شکوفه ش همه
در
است و عقيق
باده اي کو چو اويس قرني دارد بو
بس کن و دفتر گفتار
در
اين جو افکن
بر لب جوي حيل تخته منه جامه مشو
دکتر شنيدم از تو و خاموش ماندم
غماز من بس است
در
اين عشق رنگ و بو
مي گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ
در
جست و جوي چشم خوش دلرباي تو
در
گور مار نيست تو پرمار سله اي
چون هست اين خصال بدت يک به يک عدو
در
نطفه مي نگر که به يک رنگ و يک فن است
زنگي و هندو است و قريشي باعلو
چون کاسه گدايان هر ذره بر رهش
آن را کند پر از زر و
در
ديگري تسو
اين مايه مي نداني کاين سود هر دو کون
اندر سخاوت است نه
در
کسب سو به سو
در
جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل
چون کف شمس دين که به تبريز کرد طو
آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ريخت
يا رب چه کرد
در
دل هشيار شرم تو
خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعل
چون درفتاد
در
که و کهسار شرم تو
در
خواب شو ز عالم وز شش جهت گريز
تا چند گول گردي و آواره سو به سو
چون اين جهان نبود خدا بود
در
کمال
ز آوردن من و تو چه مي خواست آرزو
در
جاي مي نگنجد از فخر جاي تو
که مي کند ز عشق و فرهاد وقت تو
تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
اه که چه سوز افکند
در
دل گل نار تو
از سر مستي عشق گفتم يار مني
ور نه جز احول کي ديد
در
دو جهان يار تو
گفت که هم بر دري واقف و هم
در
بري
خارج و داخل توي هر دو وطن آن تو
مرا اگر تو نيابي به پيش يار بجو
در
آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو
چو صبح پيش تو آيد از او صبوح بخواه
چو شب به پيش تو آيد
در
او نهار بجو
از آنچ خورده اي و
در
نشاط آمده اي
مرا از آن بخوران و حديث درخور گو
تو اگر
در
فرح نه اي که حريف قدح نه اي
چه برد طفل از لبش چو بود مست لبلبو
بخورند از نخيل جان که نديده ست انس و جان
رطب و تمر نادري که نگنجد
در
اين گلو
تو بگو باقي غزل که کند
در
همه عمل
که تويي عشق و عشق را نبود هيچ کس عدو
همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو
نفسي پست و مست تو نفسي
در
خمار تو
چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را چو منم
در
شمار تو
نه گذشته ست
در
جهان نه شب و ني سحرگهان
که دمم آتشين نشد ز دم پاسبان تو
هر کي سرش شکافتي سر بفراخت بر فلک
هر کي تو
در
چهش کني يافت جهان روشن او
صفحه قبل
1
...
3190
3191
3192
3193
3194
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن