167906 مورد در 0.18 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در جهان خاکساري خسرو وقت خودم
    کم نمي دانم ز جام جم سفال خويشتن
  • چون گل رعنا فريب مهلت دوران مخور
    در بهاران بگذران فصل خزان خويشتن
  • در ديار ما که از مغز قناعت آگهيم
    طعمه مي سازد هما از استخوان خويشتن
  • از مروت نيست با سنگ جفا راندن مرا
    من که در بند گرانم از وفاي خويشتن
  • بخت اگر در نارسايي ها رسا افتاده است
    نيستم نوميد از آه رساي خويشتن
  • عشق در بند گران است از وفاي خويشتن
    بيد مجنون است خود زنجير پاي خويشتن
  • از سر اين خاکدان هر کس که برخيزد چو سرو
    در صف آزادگان باشد لواي خويشتن
  • نيستم در زير بار منت باد مراد
    کشتي خويشم چو موج و ناخداي خويشتن
  • در کف آيينه چون سيماب مي لرزد به خويش؟
    آنچنان لرزد دلم بر آبروي خويشتن
  • جستجوي عشق از افسردگان روزگار
    هست در خاکستر سنجاب اخگر يافتن
  • سينه پر داغ ما ساده است از نقش اميد
    نيست ممکن آب در صحراي محشر يافتن
  • مور را ملک سليمان درنمي آيد به چشم
    در قيامت ديده ناديده نتوان يافتن
  • دامن تسليم را صائب به دست آورده ايم
    در بساط ما دل غم ديده نتوان يافتن
  • بکر معني را بود در سادگي حسن دگر
    بي صفا از زيور اغراق مي گردد سخن
  • مي کند گه در مزاج سردمهران کار زهر
    گاه زهر غصه را ترياق مي گردد سخن
  • نيست مانع سرو را زنجير آب از سرکشي
    چون بلند افتاد، در ديوان نمي ماند سخن
  • زنده جاويد مي سازد سخنور را چو خضر
    در اثر از چشمه حيوان نمي ماند سخن
  • ديده صورت پرستان گر شود معني شناس
    در قماش از يوسف کنعان نمي ماند سخن
  • فهم در غور سخن کوته نفس افتاده است
    ورنه از درياي بي پايان نمي ماند سخن
  • مي شود چون ماه عالمگير نور اين چراغ
    تا قيامت در ته دامان نمي ماند سخن
  • هستي ده روزه را عمر مؤبد مي کند
    در اثر باشد ز آب زنگ افزون سخن
  • بس که شد گرد کسادي پرده دار گوهرش
    رشک دارد در ضمير خاک بر قارون سخن
  • کوته انديشي است ميل چشم بينايي مرا
    ورنه دارد در گره هر نقطه اي چندين سخن
  • مي شود خلخال ساق عرش از هر حلقه اي
    نارسايي نيست در زلف دلاراي سخن
  • طوطيان را زنگ در منقار خواهد بست حرف
    گر چنين عالم تهي گردد ز جوياي سخن