167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • آنکه چو ديو ره زند تا بجحيم افکند
    در دل من ندا کند هي مرو آنچنان توئي
  • آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشي فکند
    خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئي
  • ناوک غمزه ميزند در دل من نهان کسي
    مي نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئي
  • مايه شورش جنون در سر (فيض) جز تو نيست
    حسن و جمال دلربا بر رخ دلبران توئي
  • هم گوش و هم سماع توئي در سر و دماغ
    هم چشم ما تو معني ديدار ما توئي
  • هم تو زبان بيان تو تنطق تو ميکني
    هم در دهان زبان تو و گفتار ما توئي
  • داغي تو و مجيب توئي در سؤال ما
    گر دل شود غمين ز تو غمخوار ما توئي
  • بنشسته در دکان ز پي کسب و کار خلق
    دکان ما تو کسب تو و کار ما توئي
  • رو بر در تو آريم راني و گر نوازي
    جز تو کسي نداريم سازي و گر نسازي
  • با همه سوز درون در ره ميان خاک و خون
    ميکشي ما را بخواري هر چه خواهي ميکني
  • بر سر ما صد بلا در هر نفس مي آوري
    گه بري دل گاه آري هر چه خواهي ميکني
  • گاه جان ميبخشي و گاهي دل از ما ميبري
    کس نداند در چه کاري هر چه خواهي ميکني
  • نقش ما الواح ما ارواح ما در دست تست
    هر چه خواهي مينگاري هر چه خواهي ميکني
  • پيش چوگان غمت ما گوي دل افکنده ايم
    تو در اين ميدان سواري هر چه خواهي ميکني
  • يک نظر کردي بسوي دل ز چشم شاهدان
    زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختي
  • شعله حسن تو دوش افروخت دلها را چون شمع
    اين چه آتش بود کامشب در جهان انداختي
  • روح را بيرون کشيدي ز اوج عليين عقل
    در حضيض آب و گل مست و خراب انداختي
  • اگر عدوي تو نفس است و شهوت و غضبش
    چرا در آتش عشق اين سه را حطب نکني
  • دلا بگذر ز دنيا تا ز عقبي عيش جان بيني
    در اين عالم بچشم دل بهشت جاودان بيني
  • چه از دنيا گذر کردي و در عقبي نظر کردي
    بيا گامي فراتر نه که اسرار نهان بيني
  • شوي در عشق حق فاني بماني جاودان باقي
    چه (فيض) از ماسواي حق نه اين بيني نه آن بيني
  • غم او چه در نهان است بگشا دلي ز عالم
    نچشيده ذوق عشقي چه خوشي چشيده باشي
  • دل چه در باختي اي (فيض) ز جان هم بگذر
    کز سر جان چه گذشتي همه جانان بيني
  • در ديده ام چه نور روانست آن يکي
    اين طرفه تر ز ديده نهان است آن يکي
  • از آن مي کآورد جان در تن من
    کند يک جرعه اش لاشي ء را شي ء
  • اي مه خوش لقا بيا سوي خدا رهم نما
    در ظلمات ره مرا باش ز نور رايتي
  • بر در تو نشسته ام دل بوصال بسته ام
    مي طلبم ز لطف تو هجر تو را هدايتي
  • در ره کعبه دلي زخمي اگر رسد به تن
    سود روان بود چه غم تن کشد ار خسارتي
  • کار بايد کرد کار و راه بايد رفت راه
    عشق را در خور نباشد هر خسي بيکارکي
  • غزلي بخوان ز شعر ترم بود آنکه در سخنان (فيض)
    ز دهان خود نمکي زني ز لباس خود شکري کني
  • جان را در اشگ شست و شو بايد کرد
    دل را از غير رفت و رو بايد کرد
  • ديوان اشعار منصور حلاج

  • ني ني چه حاجت است بتخصيص هر چه حق
    گفت از براي احمد مرسل که در ثنا
  • عمر رفت از دست و تو در خواب غفلت مانده اي
    قافله بگذشت و تو مي نشنوي بانگ صلا
  • چون زنان صورت پرستي کم کن اندر راه عشق
    جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ
  • از شرف آن کعبه آمد قبله گاه خاص و عام
    در صفا اين کعبه آمد سجده گاه اصفيا
  • عقل کل بيگانه دارد خويش را از نعت تو
    من در اين درباري آخر چون نمايم آشنا
  • عجب چشمي است چشم تو که چندين ذره در عالم
    تو بيني و نمي بيني رخ ماه جهان آرا
  • چو شهبازي و شهبازت همي خواند بسوي شه
    نمي پري و در پري چو زاغان جانب صحرا
  • نظر امروز پيدا کن اگر فردا لقا خواهي
    که اينجا هر که هست اعمي بود در آخرت اعمي
  • همان آبي که در دريا هزاران قطره دريا شد
    چو آيد جانب دريا شود آن جمله ناپيدا
  • قلاووزي چو لا هرگز کجا يابي که در پيشت
    کمر بسته است خدمت را و کرده از سر خود پا
  • اگر در راه درد او بود روي تو زرد اولي
    که بر خوان شهنشاهي مزعفر به بود حلوا
  • نياز از ناز به سازد در اين ره کاسب جنگي را
    بود بر گستوان بهتر بروز جنگ از هرا
  • منم مجنون آن ليلي که صد ليلي است مجنونش
    بيا در چشم من بنگر ز عشق اوست آيتها
  • دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
    تو در اقليم فنا جو همگي امن و امان را
  • عمرم گذشت و از تو خبر هم نيافتم
    يا آنکه نيست در طلب از خود خبر مرا
  • لب خشگم از هواي تو اي جان و ديده تر
    خود نيست در جهان بجز از خشک و تر مرا
  • از شوق تو اي دل ربا آتش فتد در جان ما
    چون آورد باد صبا بوي تو از گلزارها
  • در ميکده وحدت چون شير و شکر اي جان
    درد و غم عشق تو آميخته با جانها
  • شعري که حسين اي جان در وصف تو پردازد
    هر بيت از او شايد سر دفتر ديوانها