نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان فيض کاشاني
آنکه چو ديو ره زند تا بجحيم افکند
در
دل من ندا کند هي مرو آنچنان توئي
آنکه ز مهر دلبران
در
دلم آتشي فکند
خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئي
ناوک غمزه ميزند
در
دل من نهان کسي
مي نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئي
مايه شورش جنون
در
سر (فيض) جز تو نيست
حسن و جمال دلربا بر رخ دلبران توئي
هم گوش و هم سماع توئي
در
سر و دماغ
هم چشم ما تو معني ديدار ما توئي
هم تو زبان بيان تو تنطق تو ميکني
هم
در
دهان زبان تو و گفتار ما توئي
داغي تو و مجيب توئي
در
سؤال ما
گر دل شود غمين ز تو غمخوار ما توئي
بنشسته
در
دکان ز پي کسب و کار خلق
دکان ما تو کسب تو و کار ما توئي
رو بر
در
تو آريم راني و گر نوازي
جز تو کسي نداريم سازي و گر نسازي
با همه سوز درون
در
ره ميان خاک و خون
ميکشي ما را بخواري هر چه خواهي ميکني
بر سر ما صد بلا
در
هر نفس مي آوري
گه بري دل گاه آري هر چه خواهي ميکني
گاه جان ميبخشي و گاهي دل از ما ميبري
کس نداند
در
چه کاري هر چه خواهي ميکني
نقش ما الواح ما ارواح ما
در
دست تست
هر چه خواهي مينگاري هر چه خواهي ميکني
پيش چوگان غمت ما گوي دل افکنده ايم
تو
در
اين ميدان سواري هر چه خواهي ميکني
يک نظر کردي بسوي دل ز چشم شاهدان
زان نظر بس فتنها
در
جسم و جان انداختي
شعله حسن تو دوش افروخت دلها را چون شمع
اين چه آتش بود کامشب
در
جهان انداختي
روح را بيرون کشيدي ز اوج عليين عقل
در
حضيض آب و گل مست و خراب انداختي
اگر عدوي تو نفس است و شهوت و غضبش
چرا
در
آتش عشق اين سه را حطب نکني
دلا بگذر ز دنيا تا ز عقبي عيش جان بيني
در
اين عالم بچشم دل بهشت جاودان بيني
چه از دنيا گذر کردي و
در
عقبي نظر کردي
بيا گامي فراتر نه که اسرار نهان بيني
شوي
در
عشق حق فاني بماني جاودان باقي
چه (فيض) از ماسواي حق نه اين بيني نه آن بيني
غم او چه
در
نهان است بگشا دلي ز عالم
نچشيده ذوق عشقي چه خوشي چشيده باشي
دل چه
در
باختي اي (فيض) ز جان هم بگذر
کز سر جان چه گذشتي همه جانان بيني
در
ديده ام چه نور روانست آن يکي
اين طرفه تر ز ديده نهان است آن يکي
از آن مي کآورد جان
در
تن من
کند يک جرعه اش لاشي ء را شي ء
اي مه خوش لقا بيا سوي خدا رهم نما
در
ظلمات ره مرا باش ز نور رايتي
بر
در
تو نشسته ام دل بوصال بسته ام
مي طلبم ز لطف تو هجر تو را هدايتي
در
ره کعبه دلي زخمي اگر رسد به تن
سود روان بود چه غم تن کشد ار خسارتي
کار بايد کرد کار و راه بايد رفت راه
عشق را
در
خور نباشد هر خسي بيکارکي
غزلي بخوان ز شعر ترم بود آنکه
در
سخنان (فيض)
ز دهان خود نمکي زني ز لباس خود شکري کني
جان را
در
اشگ شست و شو بايد کرد
دل را از غير رفت و رو بايد کرد
ديوان اشعار منصور حلاج
ني ني چه حاجت است بتخصيص هر چه حق
گفت از براي احمد مرسل که
در
ثنا
عمر رفت از دست و تو
در
خواب غفلت مانده اي
قافله بگذشت و تو مي نشنوي بانگ صلا
چون زنان صورت پرستي کم کن اندر راه عشق
جوشن صورت برون کن
در
صف مردان درآ
از شرف آن کعبه آمد قبله گاه خاص و عام
در
صفا اين کعبه آمد سجده گاه اصفيا
عقل کل بيگانه دارد خويش را از نعت تو
من
در
اين درباري آخر چون نمايم آشنا
عجب چشمي است چشم تو که چندين ذره
در
عالم
تو بيني و نمي بيني رخ ماه جهان آرا
چو شهبازي و شهبازت همي خواند بسوي شه
نمي پري و
در
پري چو زاغان جانب صحرا
نظر امروز پيدا کن اگر فردا لقا خواهي
که اينجا هر که هست اعمي بود
در
آخرت اعمي
همان آبي که
در
دريا هزاران قطره دريا شد
چو آيد جانب دريا شود آن جمله ناپيدا
قلاووزي چو لا هرگز کجا يابي که
در
پيشت
کمر بسته است خدمت را و کرده از سر خود پا
اگر
در
راه درد او بود روي تو زرد اولي
که بر خوان شهنشاهي مزعفر به بود حلوا
نياز از ناز به سازد
در
اين ره کاسب جنگي را
بود بر گستوان بهتر بروز جنگ از هرا
منم مجنون آن ليلي که صد ليلي است مجنونش
بيا
در
چشم من بنگر ز عشق اوست آيتها
دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
تو
در
اقليم فنا جو همگي امن و امان را
عمرم گذشت و از تو خبر هم نيافتم
يا آنکه نيست
در
طلب از خود خبر مرا
لب خشگم از هواي تو اي جان و ديده تر
خود نيست
در
جهان بجز از خشک و تر مرا
از شوق تو اي دل ربا آتش فتد
در
جان ما
چون آورد باد صبا بوي تو از گلزارها
در
ميکده وحدت چون شير و شکر اي جان
درد و غم عشق تو آميخته با جانها
شعري که حسين اي جان
در
وصف تو پردازد
هر بيت از او شايد سر دفتر ديوانها
صفحه قبل
1
...
3154
3155
3156
3157
3158
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن