167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چون سيل گرد کلفت ما هر قدم فزود
    تا پاي در خرابه دنيا گذاشتيم
  • چيزي به روي هم ننهاديم در جهان
    جز دست اختيار که بر هم گذاشتيم
  • از هيچ ديده قطره آبي نشد روان
    در سنگلاخ دهر اگر توتيا شديم
  • پهلو تهي ز سنگ حوادث نساختيم
    خندان چو دانه در دهن آسيا شديم
  • با کاينات بر در بيگانگي زديم
    تا آشنا به آن نگه آشنا شديم
  • چندين هزار بار فشانديم خويش را
    تا همچو آب در نظر گوهر آمديم
  • چون کاروان آينه از زنگبار چرخ
    در گلخن جهان پي خاکستر آمديم
  • از زهر سبز شد قلم استخوان ما
    تا در مذاق اهل جهان شکر آمديم
  • ما را غريبي از وطن خود نمي برد
    در کعبه ايم و ساکن بتخانه خوديم
  • از هوش مي رويم به گلبانگ خويشتن
    در خواب نوبهار ز افسانه خوديم
  • نوبت به کينه جويي دشمن نمي دهيم
    سنگي گرفته در پي ديوانه خوديم
  • در چشم خلق اگر چه کم از ذره ايم ما
    خورشيد بي زوال سيه خانه خوديم
  • در بوم اين سياه دلان جغد مي شويم
    ورنه هماي گوشه ويرانه خوديم
  • چون کوهکن به تيشه خود جان سپرده ايم
    در زير بار همت مردانه خوديم
  • ما در شکست گوهر يکدانه خوديم
    سنگ ملامت دل ديوانه خوديم
  • در خون نشسته ايم ز رنگيني خيال
    چون لاله دل سياه ز پيمانه خوديم
  • گيريم گل در آب به تعمير ديگران
    هر چند سيل گوشه ويرانه خوديم
  • چون تاک در بريدن خود فتح باب ماست
    باران طلب ز گريه مستانه خوديم
  • در مه ز نور مهر توان فيض بيش برد
    ما از نقاب لذت ديوار مي بريم
  • در کوي جان به قطع مراحل نمي رسيم
    تا گرد جسم هست به منزل نمي رسيم
  • صائب درين محيط که هر قطره واصل است
    ما در خود از طبيعت کاهل نمي رسيم
  • در جام لاله ريخت نمک سردي خزان
    ما از مي غرور همان مست و سرخوشيم
  • صائب چو موج بر سر اين بحر بيکنار
    دايم ز خوش عناني خود در کشاکشيم
  • در دست ماست نبض دل داغدار عشق
    چون رشته هاي شمع رگ جان آتشيم
  • کو بخت تا لباس گل آلود جسم را
    در چشمه سار تيغ به آب گهر کشيم