نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان قاآني
مهره بخت
در
کفت داو به روي داوکش
تا ببري به دست خون داو فلک به ششدري
هر دو گر سحر از چه دست موسويشان
در
بغل
هر دو گر معجز چرا بر مه کنند افسونگري
عودي بر آتش و دود
در
ديده از تو برفت
چون دود رفته به چشم خون گريم از تو همي
گه گه به عارض خويش گر يار کم کندت
غم نيست چون تو شبي
در
نوبهار کمي
چشم و ابرو خال و گيسو قامت و رو زلف و لب
در
کمين خلق دزدي جابجا دارد همي
چون ولا خواهد بلا خواهد از آنرو روز و شب
خاطر از بالاي خوبان
در
بلا دارد همي
نه کي قربان کنم خويشت همان قربان کنم ميشت
ازين معني که
در
پيشت کم از ميشم به ناداني
شبي پرسيدم از دلبر چه فن
در
عاشقي خوشتر
فشاند آن زلف چون عنبر به رخ يعني پريشاني
شوم زين پس مگر چاه زنخداني به دست آرم
که
در
وي چون علي گويم بسي اسرار پنهاني
اساس قورخانه او بود چندان که
در
دنيا
شد آمد وهم را مشکل شدست از تنگ ميداني
با ما به ازين باش از آنرو که
در
آفاق
آن چيز که هست از همه بهتر تو هماني
جز عکس رخ خوب تو
در
آينه و آب
حسن تو ندارد به جهان ثالث و ثاني
لغت
در
معرفت لغوست گو رو هر چه خواهي گو
چو مقصود سخن داني چه عبراني چه سرياني
اگر
در
مجلس خواجه به صدق و درد بنشيني
لهيب هفت دوزخ را به آهي سرد بنشاني
غمي کاو جاودان ماند به از عيشي که طيش آرد
که عاشق را
در
آن يک غم دوصد وجدست وجداني
تنم چون حلقه
در
شد دو تو از غم به نوميدي
که وقتي خواجه از رحمت نمايد حلقه جنباني
به امر او برآمد ناقه از خارا و رمزست اين
که
در
خيل وي از صالح نيايد جز شترباني
به پاسخ گفتش اي مهتر مرا بگذار و خود بگذر
که گر من بادم از جنبش تو برقي
در
سبکراني
مرا جا سدره است اما تو گر صدره چمي برتر
هنوزت رخش همت
در
تکست از گرم جولاني
چون دستوري ز يزدان جست و
در
آن دست شد خيره
بگفت اي پنجه شهباز دست آموز يزداني
نه خود را برد همره بلکه بيخود رفت و باز آمد
که
در
مقصوره وحدت نگنجد اول و ثاني
نه تنها آدمي را دستش از بخشش کند دعوت
که تيغش ديو و دد را هم کند
در
رزم مهماني
ز خون خصم
در
هيجا چو گردد لعل پيکانش
بخرد جوهري او را به جاي لعل پيکاني
سر گيسو گرفته حور
در
کف بو که بنمايد
به جاي شهپر طاووس از خوانش مگس راني
بلي چون حاجي آقاسي اميني
در
ميان بايد
که تا شه را رساند از تو توقيعات پنهاني
مر آنهم بي سپه آمد به ملک فارس
در
وقتي
که بودند اندر آن کشور گروهي خائن و خاني
به بخت شاه و عون خواجه اندر پارس حکم او
روان شد بي سپه چون
در
مداين حکم سلماني
بجز ديگ سخاي او که سال و ماه مي جوشد
خم مي هم ز جوش افتاد
در
دکان نصراني
شکم بر خاک مي مالد چو مار گرزه
در
چنبر
به وقت باد مي نالد چو رعد ابر آباني
ميان خطه شيراز و آن رود روان
در
ره
بود کوهي به غايت سخت چون اشعار قاآني
چنان ژرفست کز قعرش ببيني گاو و ماهي را
اگر با دوربين لختي نظر
در
وي بگرداني
چه افريدون و چه ايرج چه مينوچهر و چه نوذر
چه زاب دو ذراع آن شهره
در
فرخنده فرماني
تو گويي رب سهل گفت و از دل گفت کآن دعوت
همان دم مستجاب افتاد
در
درگاه سبحاني
تو گفتي کوه آبستن بود کز هر کرا
در
وي
جنين سان رفته نقابي و نقش کرده زهداني
ميان کوه را بشکافت همچون دره يي از هم
دهان بگشاد گفتي کوه شه را
در
ثنا خواني
وزين سو دره را سدي گران بربست همچون که
که گويي سد اسکندر بود
در
سخت بنياني
الف سان از ميان جان کمر بربست و
در
يکدم
مهان شهر را کرد از نعيم شاه مهماني
به هر راغش بود باغي به هر باغش دو صد گلبن
به هر گل بلبلي همچون نکيسا
در
خوش الحاني
چنان برداشت کيش کفر را تيغ تو از عالم
که
در
چشم بتان جا کرده آيين مسلماني
سزد گر روح
در
جسم عدويت جاودان ماند
که ننگ آمد اجل را زان مخنث روح حيواني
دل سر آورد به گوشم که به جان و دل شاه
که مرا
در
بر اين ترک خجل ننمايي
ز عشق صورت ليلي چه باعث گشت مجنون را
که
در
کوه و بيابان سر نهاد آخر به رسوايي
حبيب از جان شها چون
در
وصفت بر زبان راند
سزد کز لفظ وي طوطي بياموزد شکرخايي
يا مي مده مرا ز سبو يا اگر دهي
راهي ز خم مي بگشا
در
سبو مرا
ساقي کنون که قدر من و مي شناختي
حوضي ز مي بساز و
در
او کن فرو مرا
در
عمر يک نماز شهادت مرا بس است
آن دم که چون علي بود از خون وضو مرا
دارم چو ماه يکشبه آغوش از آن تهي
تا
در
بغل کشم چو تو ماهي دو هفته را
به اميدي که شبي سرزده مهمان من آيي
چشم
در
راه و سخن بر لب و جان بر کف دستست
گفتم از دست تو روزي بنهم سر به بيابان
دست
در
زلف زد و گفت کيت پاي ببستست
از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق
در
تن تيره اش از بس که شکنج و شکنست
صفحه قبل
1
...
3116
3117
3118
3119
3120
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن