167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • چونکه در او کنم فرو ناله آخ آخ او
    ساز شود ز چارسو چون بم و زير ارغنون
  • پند مرا به جان شنو دل بنه بر نهال نو
    تن به بلا شود گرو در سر عشق يار دون
  • گفتم سحر که بي مي و معشوق و چنگ و ني
    تنها نشست نتوان در فصلي اينچنين
  • دو چشم زير دو ابرو و دو خال زير دو چشم
    گمان بري که همي در نگارخانه چين
  • شده دو جزع يماني دو لعل و از هر يک
    چکيده ز اشک روان خوشه خوشه در ثمين
  • از آن زمان که مکان و مکين شدند ايجاد
    نديد هيچ مکان چون تو در زمانه مکين
  • من در بسيج راه که آمد نگار من
    سر تا قدم چو شير دژا گه ز کبر و کين
  • زان مي که گر ذباب خورد قطره يي از آن
    در طاس چرخ ولوله اندازد از طنين
  • در طينتم هنوز حکيمان به حيرتند
    کز جان و دل سرشته بود يا ز ماء و طين
  • من ز پس اداي فرض اندر خانه خدا
    بر نهجي که واردست از در شرع و ره دين
  • من دل در برم کنون زين غم گشته بحر خون
    تا که ببوسدش غبب يا که بمالدش سرين
  • طيره هنوز من در آن اول شب که ناگهم
    گشت ز خم کوچه يي طالع صبح دومين
  • نازک چون خيال من نقش ميانش در کمر
    زير کمرش کوه سان شکل سرين ز بس سمين
  • بس که مهيب و جان شکر چشمش درگه نگه
    گفتي در دو چشم او شير ژيان بود مکين
  • عيدست و آن ابرو کمان دلدادگان را در کمين
    هم پيش تيغش دل نشان هم پيش تيرش دلنشين
  • مي زاهدي فرخنده خو روشن رواني سرخ رو
    چون چله داران در سبو تسبيح خوان يک اربعين
  • مينا چو طفلي ساده رو کش گريه گيرد در گلو
    هرگه که قلاشان کودستي کشندش بر سرين
  • گر چشم خشمش بر نعيم ور روي لطفش بر جحيم
    آن اخگرش در يتيم اين سلسبيلش پارگين
  • کند آوران و ترک جان شصتش چو يازد در قران
    گردان و بدرود جهان دستش چو با بيلک قرين
  • هي خنده زد چو کبک خرامان به کوهسار
    هي نعره زد چو شير دژ آگاه در عرين
  • مينا و جام را به در آوردم از بغل
    هي هي چه باده داروي يک خانمان حزين
  • بالله که تير بارد اگر بر سرم ز چرخ
    بالله که تيغ رويد اگر در رهم ز طين
  • حنانه وار شد تنم از ناله همچو نال
    وز دوري دو تن من و حنانه در حنين
  • در شب تاريک چون مه خانه را روشن کند
    کس نمي پرسد تو آخر قرص ماهي يا سرين
  • در شب مهتاب از شلوار چون افتد برون
    يک بغل برف از هوا باريده گفتي بر زمين
  • ني که او سيمست و من همچون گدا در پيش او
    بهر سيم آرم برون دست طمع از آستين
  • نام او شعر مرا ماند که چون آري به لب
    آبت آيد در دهن بي خود نمايي آفرين
  • مقصد و مقصود جانها رنگ و تاب آب هست
    پس در اول حال عطشان آب مي داند يقين
  • تين و زيتوني که يزدان خورده در قرآن قسم
    فهم آن زاول که قصدش چيست زين زيتون و تين
  • در همين زيتون و تين خواهد يقين شد آنکه هست
    طعم آن شيريني مطلق بهر چيزي ضمين
  • ترکيست دل آزار که در هر سر بازار
    من از پي دل مي دوم و دل ز پي او
  • چون حلقه تهي شد دلم از فکر دو عالم
    تا چنگ زدم در خم آن حلقه گيسو
  • در قالب بي روح عدو دهر دمد دم
    چون نافه که از جهل گرايد به سوي بو
  • ز بيم شاه پر از نقش شاه بود جهان
    به چشم خصم ولي بود در جهان يکتاه
  • مصاف بس که در آن پهنه گرم بود نداشت
    همي خبر پدر از پور و همره از همراه
  • چين به رخسارش از آن بيش که در دريا موج
    مايل شهوت از آن بيش که شيطان به گناه
  • لاجرم بر در آن لجه بس ژرف و عميق
    ميل من خفت و مرادست هوس شد کوتاه
  • جوزهر وار کمر بسته و من مي ترسم
    که در اين جوزهر آخر به خسوف افتد ماه
  • يا در آن وقت که پوشم زره و بنشينم
    از برباره چو رويين تن بر اسب سياه
  • ريش من هر که در آن حالت بيند گويد
    ريش و اين شوکت و فر به به ماشاء الله
  • پس مرا گفت که هر حاجت کم در دل بود
    زين محاسن همه کردي تو قضا بي اکراه
  • دوش چون گشت جهان از سپه زنگ سياه
    از درم آن بت زنگي به در آمد ناگاه
  • همچو نرگس که به نيمي شکفد در دل شب
    چشم افکنده به صد شرم همي کرد نگاه
  • من به صد چرب زباني و به شيرين سخني
    که به اين چربي و شيرينيت آرم در راه
  • خواست دست آس يکي گفت که بر بام فلک
    جست گندم دگري گفت که در خرمن ماه
  • آن که وصف دل او شد بضيا نور قلوب
    آنکه خاک در او شد ز شرف زيب جباه
  • اي که بگذاشته دعوي بر جود تو سحاب
    اينک اين دست در افشانت بر اين نکته گواه
  • شکوه يي گر به زبان رفت در آغاز سخن
    بر زبان اين سخنان نيز رود گاه به گاه
  • گر قصوري رفته در اين شعر اي صدر جليل
    عذر من بشنو که تا داني نکردستم گناه
  • سايه را پيوسته تا در قعر چه باشد مکان
    روز و شب چون سايه خصمت باد اندر قعر چاه