نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان قاآني
چونکه
در
او کنم فرو ناله آخ آخ او
ساز شود ز چارسو چون بم و زير ارغنون
پند مرا به جان شنو دل بنه بر نهال نو
تن به بلا شود گرو
در
سر عشق يار دون
گفتم سحر که بي مي و معشوق و چنگ و ني
تنها نشست نتوان
در
فصلي اينچنين
دو چشم زير دو ابرو و دو خال زير دو چشم
گمان بري که همي
در
نگارخانه چين
شده دو جزع يماني دو لعل و از هر يک
چکيده ز اشک روان خوشه خوشه
در
ثمين
از آن زمان که مکان و مکين شدند ايجاد
نديد هيچ مکان چون تو
در
زمانه مکين
من
در
بسيج راه که آمد نگار من
سر تا قدم چو شير دژا گه ز کبر و کين
زان مي که گر ذباب خورد قطره يي از آن
در
طاس چرخ ولوله اندازد از طنين
در
طينتم هنوز حکيمان به حيرتند
کز جان و دل سرشته بود يا ز ماء و طين
من ز پس اداي فرض اندر خانه خدا
بر نهجي که واردست از
در
شرع و ره دين
من دل
در
برم کنون زين غم گشته بحر خون
تا که ببوسدش غبب يا که بمالدش سرين
طيره هنوز من
در
آن اول شب که ناگهم
گشت ز خم کوچه يي طالع صبح دومين
نازک چون خيال من نقش ميانش
در
کمر
زير کمرش کوه سان شکل سرين ز بس سمين
بس که مهيب و جان شکر چشمش درگه نگه
گفتي
در
دو چشم او شير ژيان بود مکين
عيدست و آن ابرو کمان دلدادگان را
در
کمين
هم پيش تيغش دل نشان هم پيش تيرش دلنشين
مي زاهدي فرخنده خو روشن رواني سرخ رو
چون چله داران
در
سبو تسبيح خوان يک اربعين
مينا چو طفلي ساده رو کش گريه گيرد
در
گلو
هرگه که قلاشان کودستي کشندش بر سرين
گر چشم خشمش بر نعيم ور روي لطفش بر جحيم
آن اخگرش
در
يتيم اين سلسبيلش پارگين
کند آوران و ترک جان شصتش چو يازد
در
قران
گردان و بدرود جهان دستش چو با بيلک قرين
هي خنده زد چو کبک خرامان به کوهسار
هي نعره زد چو شير دژ آگاه
در
عرين
مينا و جام را به
در
آوردم از بغل
هي هي چه باده داروي يک خانمان حزين
بالله که تير بارد اگر بر سرم ز چرخ
بالله که تيغ رويد اگر
در
رهم ز طين
حنانه وار شد تنم از ناله همچو نال
وز دوري دو تن من و حنانه
در
حنين
در
شب تاريک چون مه خانه را روشن کند
کس نمي پرسد تو آخر قرص ماهي يا سرين
در
شب مهتاب از شلوار چون افتد برون
يک بغل برف از هوا باريده گفتي بر زمين
ني که او سيمست و من همچون گدا
در
پيش او
بهر سيم آرم برون دست طمع از آستين
نام او شعر مرا ماند که چون آري به لب
آبت آيد
در
دهن بي خود نمايي آفرين
مقصد و مقصود جانها رنگ و تاب آب هست
پس
در
اول حال عطشان آب مي داند يقين
تين و زيتوني که يزدان خورده
در
قرآن قسم
فهم آن زاول که قصدش چيست زين زيتون و تين
در
همين زيتون و تين خواهد يقين شد آنکه هست
طعم آن شيريني مطلق بهر چيزي ضمين
ترکيست دل آزار که
در
هر سر بازار
من از پي دل مي دوم و دل ز پي او
چون حلقه تهي شد دلم از فکر دو عالم
تا چنگ زدم
در
خم آن حلقه گيسو
در
قالب بي روح عدو دهر دمد دم
چون نافه که از جهل گرايد به سوي بو
ز بيم شاه پر از نقش شاه بود جهان
به چشم خصم ولي بود
در
جهان يکتاه
مصاف بس که
در
آن پهنه گرم بود نداشت
همي خبر پدر از پور و همره از همراه
چين به رخسارش از آن بيش که
در
دريا موج
مايل شهوت از آن بيش که شيطان به گناه
لاجرم بر
در
آن لجه بس ژرف و عميق
ميل من خفت و مرادست هوس شد کوتاه
جوزهر وار کمر بسته و من مي ترسم
که
در
اين جوزهر آخر به خسوف افتد ماه
يا
در
آن وقت که پوشم زره و بنشينم
از برباره چو رويين تن بر اسب سياه
ريش من هر که
در
آن حالت بيند گويد
ريش و اين شوکت و فر به به ماشاء الله
پس مرا گفت که هر حاجت کم
در
دل بود
زين محاسن همه کردي تو قضا بي اکراه
دوش چون گشت جهان از سپه زنگ سياه
از درم آن بت زنگي به
در
آمد ناگاه
همچو نرگس که به نيمي شکفد
در
دل شب
چشم افکنده به صد شرم همي کرد نگاه
من به صد چرب زباني و به شيرين سخني
که به اين چربي و شيرينيت آرم
در
راه
خواست دست آس يکي گفت که بر بام فلک
جست گندم دگري گفت که
در
خرمن ماه
آن که وصف دل او شد بضيا نور قلوب
آنکه خاک
در
او شد ز شرف زيب جباه
اي که بگذاشته دعوي بر جود تو سحاب
اينک اين دست
در
افشانت بر اين نکته گواه
شکوه يي گر به زبان رفت
در
آغاز سخن
بر زبان اين سخنان نيز رود گاه به گاه
گر قصوري رفته
در
اين شعر اي صدر جليل
عذر من بشنو که تا داني نکردستم گناه
سايه را پيوسته تا
در
قعر چه باشد مکان
روز و شب چون سايه خصمت باد اندر قعر چاه
صفحه قبل
1
...
3114
3115
3116
3117
3118
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن