نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.20 ثانیه یافت شد.
ديوان فروغي بسطامي
کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است
در
دور سپهر آن چه دلم خواست به کام است
ترسم آخر ننهد پا به سر تربت من
بس که
در
هر قدمش کشته خونين کفن است
خسرو از رشک شکر خون به دل شيرين کرد
تا خبر شد که چه ها
در
نظر کوه کن است
در
همه شهر شدم شهره به شيرين سخني
تا لبم بر لب آن خسرو شيرين دهن است
فتاده تا نظرم بر کمان ابروي تو
چه ديده ها که ز هر گوشه
در
کمين من است
کسي که
در
سر او چشم مصلحت بين است
بجز رخ تو نبيند که مصلحت اين است
بر سر آزاده ام نه صلح و نه جنگ است
در
دل آسوده ام نه مهر و نه کين است
تاج و نگين دور از او مباد فروغي
تا که نشان
در
جهان ز تاج و نگين است
کي باز شود کار گره
در
گره من
تا طره مشکين تو چين بر سر چين است
خوشم به آه دل خسته خاصه
در
دل شب
که اين معامله را هم به آشنا داده ست
دوش
در
بزم صفا تنگ دهان تو چه گفت
که از آن خاطر هر تنگ دلي رنجيده ست
هر دم اي گل از تو
در
گلشن فغان تازه است
عندليبان کهن را داستان تازه است
خلقي از مژگان و ابرو کشته
در
ميدان عشق
ترک سر مست مرا تير و کمان تازه است
ايمنم از خون خود
در
عشق آن زيبا جوان
کز خط سبزش مرا خط امان تازه است
فرياد که دل
در
سر سوداي تو ما را
انداخت به راهي که برون از همه راهي است
گويند فروغي که مه و سال تو چون است
در
مملکت عشق نه سالي و نه ماهي است
کامياب آن تن که تنها با تو
در
بستر بخفت
نيک بخت آن سر که شبها بر سر بالين تست
هر سر موي تو را پيوندي از گيسوي تست
حلقه ها
در
حلق من از حلقه هاي موي تست
گر به روي من
در
رحمت گشايد دست بخت
گرد آن آيينه مي گردم که رو بر روي تست
منت خداي را که ز هر سو به روي من
در
باز شد ز همت رندان مي پرست
زان نمي آرد فروغي بوسه اش را
در
خيال
کز خيال من مبادا رنجه گردد خوي دوست
عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان
در
عذاب
صبح محشر شام هجران است گويي نيست هست
تا چه کرد آن سنبل نورسته
در
گل زار حسن
کش قدم بر فرق نسرين است گويي نيست هست
ما و هوس شاهد و مي تا نفسي هست
کي خوش تر از اين
در
همه عالم هوسي هست
خواهي که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که
در
اين خانه کسي هست
ز زلف و روي تو تا عشقم آگهي درداد
خبر ني ام که
در
آفاق کفر و ديني است
چون سر از خاک بر آرند شهيدان
در
حشر
بر سري نيست که از تيغ تو منت ها نيست
تو ندانم ز کدامين گلي اي مايه ناز
زان که
در
خاک بشر اين همه استغنا نيست
مي فروش ار بزند نوبت شاهي شايد
که به غير از
در
مي خانه دري پيدا نيست
بر سر کوي تو از حال دل آگاه نيم
در
چمن طاير بي بال و پري پيدا نيست
از تو اي ترک ختن لعبت چين خوش تر نيست
نقشي از روي تو
در
روي زمين خوش تر نيست
تا کسي سر به کمندت ننهد کي داند
که سواري ز تو
در
خانه زين خوش تر نيست
جلوه کن جلوه که
در
شهر فروزان ماهي
از تو اي ماه فروزنده جبين خوش تر نيست
تا بناگوش تو زد راه دل محزون را
هيچ
در
گوشم از آواز حزين خوش تر نيست
جان من تعجيل
در
رفتن خدا را تا به چند
بر هلاک بي دلان حاجت به استعجال نيست
از بلندي زلف
در
پاي تو آخر سر نهاد
چون سر زلف بلندت کس بلند اقبال نيست
لعل تو نرخ بوسه مگر نقد جان کند
ور نه به قدر سنگ تو
در
کيسه سيم نيست
بر سر راه تو افتاده سري نيست که نيست
خون عشاق تو
در
ره گذري نيست که نيست
من نه تنها ز سر زلف تو مجنونم و بس
شور آن سلسله
در
هيچ سري نيست که نيست
بي خبر شو اگر از دوست خبر مي خواهي
زان که
در
بي خبري ها خبري نيست که نيست
ترک سر تا نکني پاي منه
در
ره عشق
که درين وادي حيرت خطري نيست که نيست
اثر شست تو خون همه را ريخت به خاک
ور نه
در
کش مکش تير و کمان اين همه نيست
تو نداني نتوان نقش تو بستن به گمان
زان که
در
حوصله وهم و گمان اين همه نيست
دست همت را کشيدم از سر دنيا و دين
هر کسي را
در
طلب اين همت مردانه نيست
سبحه صد دانه از بهر حساب ساغر است
ور نه يک جو خاصيت
در
سبحه صد دانه نيست
تا فروغي پرتو آن شمع
در
محفل فتاد
هيچ کس از سوز من آگه به جز پروانه نيست
اي که گفتي غم دل
در
بر دلدار بگو
خود چه گويم که مرا قدرت گفتاري نيست
تا آن صنم آمد به
در
از پرده، فلک گفت
الحق که درين پرده چنين پرده دري نيست
گر نه آن ترک سيه چشم سر يغما داشت
مژه را بهر چه صف
در
صف جا بر جا داشت
تلخ کامي مرا ديد و ترش روي نشست
آن که صد تنگ شکر
در
لب شکرخا داشت
صفحه قبل
1
...
3095
3096
3097
3098
3099
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن