167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شاخي است بي ثمر که سزاي شکستن است
    دستي که در ميان نگاري کمر نشد
  • هر کس به صدق در ره توحيد زد قدم
    از ره برون نرفت اگر راهبر نشد
  • چون ني کسي بست کمر در طريق عشق
    کام از نوا گرفت اگر پر شکر نشد
  • گرديد استخوان چو هما گر چه رزق ما
    از مغز ما غرور سعادت به در نشد
  • تا خون آرزو نشود خشک در جگر
    خامي از اين کباب چو خوناب مي چکد
  • در کوي ميکشان نبود راه بخل را
    اينجا زدست خشک سبو آب مي چکد
  • دامن کشان ز هر در باغي که بگذري
    از ريشه سرو رشته پيوندبگسلد
  • در جوش نوبهار کجا تن دهد به بند
    ديوانه اي که فصل خزان بندبگسلد
  • در وادي طلب نفس برق وباد سوخت
    اين راه را دگر که تواند بسر رساند
  • طي شد زمان پيري ودل داغدار ماند
    صيقل شکست وآينه ام در غبار ماند
  • از خود برآي زود که گردد گزنده تر
    چندان که زهر در بن دندان مار ماند
  • در بسته ماندديده يعقوب انتظار
    از قاصدان مصر مروت نشان نماند
  • در گلشن هميشه بهار بهشت جود
    برگي ز باد دستي فصل خزان نماند
  • صائب زبان خامه به کام دوات کش
    امروز چون سخن طلبي در ميان نماند
  • نه آسمان سبو کش ميخانه تواند
    در حلقه تصرف پيمانه تواند
  • چندان که چشم کار کند در سواد خاک
    مردم خراب نرگس مستانه تواند
  • آن خسروان که روز بزرگي کنند خرج
    چون شب شود گداي در خانه تواند
  • جمعي کز آشنايي عالم بريده اند
    در جستجوي معني بيگانه تواند
  • در بحر تلخ آب گهر نوش مي کنند
    جمعي که چون صدف لب گفتار بسته اند
  • با خواب امن صلح کن از نعمت جهان
    کاين در به روي دولت بيدار بسته اند
  • در بسته باغ خلد ازان عاشقان بود
    کز درد وداغ خود لب اظهاربسته اند
  • در فکر کوچ باش کز اين باغ پر فريب
    پيش از شکوفه گرمروان بار بسته اند
  • خاکي نهاد باش که در رهگذار سيل
    بسيار سد ز پستي ديوار بسته اند
  • تن در مده به ظلم که از زلف دلبران
    زنجيرعدل بهر همين کار بسته اند
  • اين کم عنايتي است که از لطف بي دريغ
    بر روي ميکشان در تزوير بسته اند