167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در لباس از خون بلبل جامه رنگين مي کند
    هر که صائب مي زند بر گوشه دستار گل
  • رخنه اي تا هست فيض آفتاب حسن هست
    بلبل ما در قفس مست است از احسان گل
  • چرا بي بوي پيراهن به کنعان باد مصر آيد
    مشو در هر نفس زنهار از ياد خدا غافل
  • چو آهن پاره پرگار غافل نيست از مرکز
    شود در وجد چون صاحبدلان از ياد خدا غافل
  • در حضور آن که مرا کرد فراموش و نخواند
    به چه اميد کنم نامه خود را ارسال
  • ز سايه در جگر خاک خون کند صائب
    کشيد بس که به خون دامن آن بلند نهال
  • نه برق در تو نه باد جهان نورد رسد
    به اين شتاب کجا مي روي کجا اي دل
  • چنان مکن که دل ما در اضطراب آيد
    که عرش مي تپد از بال و پرفشاني دل
  • مرا ز پست و بلند سپهر باکي نيست
    به يک قرار بود مهر در طلوع و افول
  • بر جا نماند آن که بود چون شراره اش
    در زير پاي تخت رواني ز دود دل
  • از ظلم خويش ظالم اگر در هراس نيست
    پيکان به جسم بهر چه جا مي کند بدل
  • در بسته باغ رابه ته بال خود گرفت
    هر بلبلي که ساخت ز گل با خيال گل
  • ديوانه اي که بي دف و ني در سماع بود
    ساکن شود چگونه به دور جمال گل
  • کردم نهفته در دل صد پاره راز عشق
    غافل که بيش مي شود از برگ بوي گل
  • کي چشم گستاخ مرا راه تماشا مي دهد
    رويي که دارد از عرق چندين نگهبان در بغل
  • هر جا که دفتر واکند آن يوسف گل پيرهن
    صبح قيامت مي نهد از شرم ديوان در بغل
  • زان سان که سنبل چشمه را از ديده ها پنهان کند
    دارد چنان چشم مرا خواب پريشان در بغل
  • چون غنچه سراز جيب خود بهر چه بيرون آورم
    من کز خيال روي او دارم گلستان در بغل
  • کو جذبه اي تا بگذرم زين خارزار بي امان
    تا کي فراهم آورم چون غنچه دامان در بغل
  • صد تيره آه از سينه اش يکبار مي آيد برون
    آن را که چون ترکش بود صدرنگ پيکان در بغل
  • از گنج بي پايان حق دخل کريمان مي رسد
    هرگز نماند مهر را دست زرافشان در بغل
  • دست حوادث کوته است از دامن آزار من
    دارم چو بحر از موج خود صد تيغ عريان در بغل
  • ما و خرابات مغان کز وسعت مشرب بود
    هرمور از خود رفته را ملک سليمان در بغل
  • گل مي کند صائب همان از سينه پر خون من
    چندان که سازم داغ را چون لاله پنهان در بغل
  • تا در پس اين پرده است دل صاف نمي گردد
    چون زنده دلان بگذر از پرده خواب اول
  • کام و ناکامي درين گلشن هم آغوش همند
    بيشتر از فصلها در فصل گل باشد ز کام
  • چون در دوزخ دهان گر چند روزي بسته شد
    باز شد چندين دراز جنت به روي خاص و عام
  • نيست در سالي دو عيد افزون و از فرخندگي
    عيد باشد مردمان را سي شب اين ماه تمام
  • طبع سرکش در ربود از من عنان اختيار
    تا کي اين گلگون درآيد زير ران توبه ام
  • در شکست کشتي من موج خونخواري شده است
    هر لب ناني که بر خوان فلک بشکسته ام
  • در دل آهن دم جان بخش را تاثير نيست
    بي سبب خود را به عيسي همچو سوزن بسته ام
  • ز خم سنگ آسوده سازد مار را از پيچ وتاب
    از جوانمردي کمر در خون دشمن بسته ام
  • دانه اي هرچند صائب بس بود سالي مرا
    من کمر چون مور در تاراج خرمن بسته ام
  • باطنم از جوهر ذاتي است پر نقش و نگار
    گرچه چون آيينه در ظاهر زمين ساده ام
  • در جهان آب و گل از درد و داغ عشق او
    دوزخي دارم که از ياد بهشت افتاده ام
  • خارو گل آب از بهارستان وحدت مي خورد
    من ز غفلت در تميز خوب وزشت افتاده ام
  • من که صائب تا به گردن در گل تن مانده ام
    زين چه حاصل کز ازل گردون سرشت افتاده ام
  • بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
    در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتاده ام
  • هيچ کس حق نمک چون من نمي دارد نگاه
    داده ام حاصل اگر در شوره زار افتاده ام
  • پيرکنعان چون به من در گريه همچشمي کند
    او ز يوسف من ز يوسف زار دورافتاده ام
  • هست اگر کيفيتي بازندگي در بيخودي است
    تا به حال خويش مي آيم ز حال افتاده ام
  • مردم آزاده را يک جامه چون سرومست بس
    کافرم در عمر خود گرتن به زينت داده ام
  • در چنين وقتي که بي پرواز شد زلف سخن
    از پريشان خاطريها شانه را گم کرده ام
  • درد و داغ عشق دارد از بهشتم بي نياز
    در دل دوزخ سر از کوثر برون آورده ام
  • جلوه زندان کند در چشم من شهر سبا
    هدهد خوش مژده ام دور از سليمان مانده ام
  • از بلندي شمع من پرتو به دور انداخته است
    غير پندارد که من در زير دامان مانده ام
  • چون سکندر تشنه لب بسيار دارم هر طرف
    گرچه در ظلمت نهان چون آب حيوان مانده ام
  • گرچه در دنيا مرا بي اختيار آورده اند
    منفعل از خويش چون نا خوانده مهمان مانده ام
  • مي رساند بال و پر از خوشه صائب دانه ام
    در ضمير خاک اگر يک چند پنهان مانده ام
  • مطلبم زين نعل وارون جز تلاش نام نيست
    چون عقيق از نام در ظاهر اگر دل کنده ام