167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • خفظ اندازه محال است توان در مي کرد
    چون به صد بوسه شوم زان لب ميگون قانع؟
  • حرفهاي راست را چون تير در دل بشکنم
    اين خدنگ راست رو را از کمان دارم دريغ
  • صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدف
    گريه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف
  • درتن خاکي دل پر خون چه دست و پا زند؟
    چون تواند بال وپر واکرد دريا در صدف؟
  • بر يتيمان از در و ديوار مي بارد ملال
    مي نشيند گرد گوهر را به سيما درصدف
  • از حديث پوچ مي بالد به خود چندين حباب
    آه اگر مي داشت دراين بادپيما در صدف
  • سنگ ميزان يوسف از قحط خريداران شده است
    گوهر ما از گرانقدري است بر جا در صدف
  • لب گشودن رخنه در جمعيت دل کردن است
    مي شود مفلس ز گوهر، چون شود خندان صدف
  • در وطن تن ده به ناکامي که نتوان پاک کرد
    ازگهر گرد يتيمي را به دامان صدف
  • تخم راز عشق را در خاک کردن مشکل است
    چون شرر از سنگ بيرون مي جهد اسرار عشق
  • عاشق و انديشه از زخم زبان، حرفي است اين
    مي کند خون در جگر الماس را ناسور عشق
  • از دلم هر پاره اي چون گل به راهي مي رود
    برق دايم تيغ بازي مي کند در طور عشق
  • يک سيه خانه است در سرتاسر صحراي عقل
    کعبه اي سرگشته مي گردد به هر فرسنگ عشق
  • در سر شوريده ما عقل سودا مي شود
    مي کند عنبر کف بي مغز را درياي عشق
  • در وصال و هجر صائب اضطراب دل يکي است
    هيچ جا لنگر نمي گيرد به خود درياي عشق
  • در حريم خاک اگر با مرگ هم بستر شوي
    به که باشي زنده جاويد جان داروي خلق
  • تا دم آبي ز جوي بي نيازي خورده ام
    تيغ سيراب است در خلق من آب جوي خلق
  • بر زبان چند آوري چون تير حرف راست را
    تيغ کج در دست دارد گوشه ابروي خلق
  • چون نريزد از بن هر موي من سيلاب خون؟
    نشتري در آستين دارد نهان هر موي خلق
  • که را زهره است راز عشق را در دل نگه دارد؟
    صدف را سينه چاک آرد به ساحل گوهر عاشق
  • به داغ تازه اي هر لحظه مي سوزد دل گرمم
    برآتش هست عودي روز و شب در مجمر
  • چه غم ازکار فرو بسته ما دارد عشق؟
    چون فلک در دل خود آبله ها دارد عشق
  • گر چه در پرده غيب است نهان خورشيدش
    ذره اي چون فلک بي سرو پا دارد عشق
  • در دل خلد چو تير قضا هر اداي خلق
    رحم است بر کسي که شود آشناي خلق
  • عيب مي گردد هنر در ديده هاي پاک بين
    نور ماه ناقص از روزن تمام افتد به خاک
  • مي کند رسوا ترازو جنس ناسنجيده را
    مردم سنجيده را ازشکوه در حشر از ميزان چه باک ؟
  • در نظرها عزت طوطي ز طاوس است بيش
    نيست گر رنگين سخن را جامه رنگين چه باک؟
  • مي توان با تازه رويان شد قرين از چشم پاک
    در گلستان است شبنم خوش نشين از چشم پاک
  • ميکند آب گهر را تلخ در کام صدف
    قطره اشکي که افتد بر زمين از چشم پاک
  • در تلاش نعمت دنيا عرق ريزي مکن
    اي بهشتي رو چه ريزي آب کوثر را به خاک؟
  • هر که نقش خويش را در خاکساري ديده است
    مي نهد چون بوريا پهلوي لاغررا به خاک
  • شرمساري مي برد صائب به خلدش بي حساب
    هرکه در محشر ز خود شرمنده مي خيزد زخاک
  • نيست نم در جوي من چون گردن ميناي خشک
    يک کف خاک است برسرمغزم از سوداي خشک
  • مي رساندم پيش ازين از شيشه خالي شراب
    مي خلد مي در دلم امروز چون ميناي خشک
  • غوره من شد مويز از سردي دنياي خشک
    سوخت خون چون نافه ام در دل ازين صحراي خشک
  • سخن که نيست در او درد، تيغ بي آب است
    زبان خويش بشو صائب از نصيحت خشک
  • هر عقده اي که در دل من بود باز کرد
    باشد بجا اگر دهم از ديده جاي اشک
  • در حوصله اش قطره شود گوهر شهوار
    آن را که بود همچو صدف کام و دهان پاک
  • بزمي که دراو نغمه تر پرده نشين است
    رگ در تن من چون رگ طنبور شود خشک
  • در هيچ سري نيست که سوداي ختن نيست
    تا نغز که از بوي خود آباد کند مشک
  • يک سر مو در اطاعت گرچه کوتاهي نکرد
    با دل من زلف او دارد همان صد حلقه جنگ
  • پاي سعي ديگران آمد گر از صحرا به سنگ
    در وطن آمد مرا از خواب سنگين پا به سنگ
  • گر به سنگ آمد ز ساحل کشتي اميد خلق
    صائب آمد کشتي ما در دل دريا به سنگ
  • از محک پروا ندارد نقره کامل عيار
    سر نپيچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ
  • در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتي است
    کرد خوانسالار قسمت نقل اين محفل ز سنگ
  • در گذر از بيستون چون برق اي شيرين مباد
    سر زند چون لاله خونين پنجه اي غافل زسنگ
  • به شکوهي که نشسته است مرا در دل عشق
    هيچ شاهي ننشسته است چنان بر او رنگ
  • دل مخور در طمع مزد که سازد ز شرار
    دهن تيشه فرهاد پر از زر رگ سنگ
  • شد ز تر دستي من بس که توانگر رگ سنگ
    گشت سيرابتر از لعل شرر در رگ سنگ
  • خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را
    در بهار از پوست مي آيد برون ناچار گل