نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
خفظ اندازه محال است توان
در
مي کرد
چون به صد بوسه شوم زان لب ميگون قانع؟
حرفهاي راست را چون تير
در
دل بشکنم
اين خدنگ راست رو را از کمان دارم دريغ
صد گره
در
دل ز بحر تلخرو دارد صدف
گريه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف
درتن خاکي دل پر خون چه دست و پا زند؟
چون تواند بال وپر واکرد دريا
در
صدف؟
بر يتيمان از
در
و ديوار مي بارد ملال
مي نشيند گرد گوهر را به سيما درصدف
از حديث پوچ مي بالد به خود چندين حباب
آه اگر مي داشت دراين بادپيما
در
صدف
سنگ ميزان يوسف از قحط خريداران شده است
گوهر ما از گرانقدري است بر جا
در
صدف
لب گشودن رخنه
در
جمعيت دل کردن است
مي شود مفلس ز گوهر، چون شود خندان صدف
در
وطن تن ده به ناکامي که نتوان پاک کرد
ازگهر گرد يتيمي را به دامان صدف
تخم راز عشق را
در
خاک کردن مشکل است
چون شرر از سنگ بيرون مي جهد اسرار عشق
عاشق و انديشه از زخم زبان، حرفي است اين
مي کند خون
در
جگر الماس را ناسور عشق
از دلم هر پاره اي چون گل به راهي مي رود
برق دايم تيغ بازي مي کند
در
طور عشق
يک سيه خانه است
در
سرتاسر صحراي عقل
کعبه اي سرگشته مي گردد به هر فرسنگ عشق
در
سر شوريده ما عقل سودا مي شود
مي کند عنبر کف بي مغز را درياي عشق
در
وصال و هجر صائب اضطراب دل يکي است
هيچ جا لنگر نمي گيرد به خود درياي عشق
در
حريم خاک اگر با مرگ هم بستر شوي
به که باشي زنده جاويد جان داروي خلق
تا دم آبي ز جوي بي نيازي خورده ام
تيغ سيراب است
در
خلق من آب جوي خلق
بر زبان چند آوري چون تير حرف راست را
تيغ کج
در
دست دارد گوشه ابروي خلق
چون نريزد از بن هر موي من سيلاب خون؟
نشتري
در
آستين دارد نهان هر موي خلق
که را زهره است راز عشق را
در
دل نگه دارد؟
صدف را سينه چاک آرد به ساحل گوهر عاشق
به داغ تازه اي هر لحظه مي سوزد دل گرمم
برآتش هست عودي روز و شب
در
مجمر
چه غم ازکار فرو بسته ما دارد عشق؟
چون فلک
در
دل خود آبله ها دارد عشق
گر چه
در
پرده غيب است نهان خورشيدش
ذره اي چون فلک بي سرو پا دارد عشق
در
دل خلد چو تير قضا هر اداي خلق
رحم است بر کسي که شود آشناي خلق
عيب مي گردد هنر
در
ديده هاي پاک بين
نور ماه ناقص از روزن تمام افتد به خاک
مي کند رسوا ترازو جنس ناسنجيده را
مردم سنجيده را ازشکوه
در
حشر از ميزان چه باک ؟
در
نظرها عزت طوطي ز طاوس است بيش
نيست گر رنگين سخن را جامه رنگين چه باک؟
مي توان با تازه رويان شد قرين از چشم پاک
در
گلستان است شبنم خوش نشين از چشم پاک
ميکند آب گهر را تلخ
در
کام صدف
قطره اشکي که افتد بر زمين از چشم پاک
در
تلاش نعمت دنيا عرق ريزي مکن
اي بهشتي رو چه ريزي آب کوثر را به خاک؟
هر که نقش خويش را
در
خاکساري ديده است
مي نهد چون بوريا پهلوي لاغررا به خاک
شرمساري مي برد صائب به خلدش بي حساب
هرکه
در
محشر ز خود شرمنده مي خيزد زخاک
نيست نم
در
جوي من چون گردن ميناي خشک
يک کف خاک است برسرمغزم از سوداي خشک
مي رساندم پيش ازين از شيشه خالي شراب
مي خلد مي
در
دلم امروز چون ميناي خشک
غوره من شد مويز از سردي دنياي خشک
سوخت خون چون نافه ام
در
دل ازين صحراي خشک
سخن که نيست
در
او درد، تيغ بي آب است
زبان خويش بشو صائب از نصيحت خشک
هر عقده اي که
در
دل من بود باز کرد
باشد بجا اگر دهم از ديده جاي اشک
در
حوصله اش قطره شود گوهر شهوار
آن را که بود همچو صدف کام و دهان پاک
بزمي که دراو نغمه تر پرده نشين است
رگ
در
تن من چون رگ طنبور شود خشک
در
هيچ سري نيست که سوداي ختن نيست
تا نغز که از بوي خود آباد کند مشک
يک سر مو
در
اطاعت گرچه کوتاهي نکرد
با دل من زلف او دارد همان صد حلقه جنگ
پاي سعي ديگران آمد گر از صحرا به سنگ
در
وطن آمد مرا از خواب سنگين پا به سنگ
گر به سنگ آمد ز ساحل کشتي اميد خلق
صائب آمد کشتي ما
در
دل دريا به سنگ
از محک پروا ندارد نقره کامل عيار
سر نپيچد هر که
در
سودا شود کامل ز سنگ
در
جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتي است
کرد خوانسالار قسمت نقل اين محفل ز سنگ
در
گذر از بيستون چون برق اي شيرين مباد
سر زند چون لاله خونين پنجه اي غافل زسنگ
به شکوهي که نشسته است مرا
در
دل عشق
هيچ شاهي ننشسته است چنان بر او رنگ
دل مخور
در
طمع مزد که سازد ز شرار
دهن تيشه فرهاد پر از زر رگ سنگ
شد ز تر دستي من بس که توانگر رگ سنگ
گشت سيرابتر از لعل شرر
در
رگ سنگ
خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را
در
بهار از پوست مي آيد برون ناچار گل
صفحه قبل
1
...
3026
3027
3028
3029
3030
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن